هدايت ، شناخت راه مستقيمى است كه آدمى را به طرف پروردگار رهنمون مى كند و او را به اطاعت از اوامر الهى سوق مى دهد . خداوند وقتى اين عالم را خلق كرد و بنى آدم را در آن جاى داد، ناگزير هاديان بزرگ براى هدايت خلقش فرستاد، و كتابهاى آسمانى نازل فرمود تا خلائق به صراط مستقيم بروند و از لغزش و انحراف در امان باشند.
بعضى هدايتها مستقيم است مانند هدايت پيامبر و اولياء خالص الهى به جذبات ، و اكثر هدايتها بواسطه افراد و صاحبان نفس و پدر و مادر و كتابهاى خوب و بعضى وقايع و حوادث اتفاق مى افتد.
هر گوينده اى هدايت گر نيست و هر نفسى قابليت راه راست رفتن را ندارد، به هر تقدير راه سعادت بسيار و خواهان آن كم و عزم ها در احياى صراط متزلزل است .
خداوند در قرآن کريم می فرمايد:
قال رسول الله صلى الله عليه و آله : « (يا على ) لئن يهدى الله على يدك رجلا
خير لك مما طلعت عليه الشمس » [3]
اى على اگر خدا بوسيله تو مردى را هدايت كند براى تو به اندازه آنچه آفتاب بر آن
مى تابد ، خير قرار داده است.
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايند :
هر كه جان را از گمراهى برهاند وبه هدايت برساند ، مانند آن است كه حيات دوباره
بدو بخشيد و هر كه او را از هدايت به گمراهى بكشاند مانند آن است كه او را نابود
كرده است. (4)
اعمالى كه آدمى را به هدايت مى رساند :
1ـ انجام واجبات و ترك محرمات ؛
2ـ يادگيرى علوم دينى ؛ ( حدیث ، قرآن و ... )
3ـ مهر ورزى به خداوند و پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم) خدا و خاندان پيامبر
(عليهم السلام)
« سيد [5] اسماعيل حميرى [6] » مشهور به ابو هاشم در عمان متولد و در بصره باليد
و در بغداد درگذشت. پدر و مادر اسماعيل از خوارج و دشمنان سرسخت شيعيان بودند و
هر روز بعد از نماز صبح ، على (عليه السلام) را دشنام مى دادند. اسماعيل با اينكه
كودك بود از اين موضوع ناراحت مى شد. با گرسنگى شب ها را در مساجد مى خوابيد تا
حرف هاى پدر و مادر خود را درباره على (عليه السلام) نشنود و هنگامى كه گرسنه مى
شد به خانه مى رفت و پس از خوردن غذا دوباره از خانه خارج مى شد. در جوانى اشعارى
براى هدايت پدر و مادر خود فرستاد ، اما آن هاتصميم گرفتند تا او را بكشند.
شخصى به نام «امير عقبه بن مسلم» به او خانه و زندگى بخشيد.
سيد اسماعيل در مسير مذهب روى به كيسانيه آورد. ( كيسانيه فرقه اى است كه به امامت
محمد بن حنفيه پسر اميرمؤمنان (عليه السلام) اعتقاد داشتند و بر اين عقيده اند
كه او در كوه «رضوى» زندگى مى كند و شيرها و پلنگ ها از او حفاظت مى كنند و از
دو چشمه اى كه از آب و عسل هستند ارتزاق مى كند تا روزى قيام نمايد و دنيا را پر
از عدل و داد كند.)
مدتى ابو بجير عبد الله بن نجاشى با سيد حميرى بحث مى كند ولى نمى تواند او را
هدايت كند. تا اينكه روزى سيد ، خدمت امام صادق(عليه السلام) مى رسد و مى گويد
: من به خاطر شما خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از دنيا دست كشيده ام
و از دشمنان بيزارى مى جويم ولى شنيده ام كه شما فرموديد : من منحرف هستم و مذهب
درستى ندارم.
امام (عليه السلام) در جواب مى فرمايند : پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) و على(عليه
السلام) و حسن (عليه السلام) و حسين(عليه السلام) بهتر از محمد حنفيه بودند كه
مردند ؛ چگونه محمد حنفيه نمرده است ؟
سيد مى گويد : شما دليلى بر مرگش داريد ؟
امام(عليه السلام) دست سيد را مى گيرند و به بقيع مى برند و دست روى قبر او
گذاشته و دعايى مى خوانند. يك مرتبه چشم برزخى سيد باز مى شود و مى بيند مردى با
سر و روى سفيد از قبر بيرون آمد و گفت : مرا مى شناسى ؟ من محمد حنفيه ام ؛ بدان
كه امام بعد از امام حسين (عليه السلام) فرزندش على بن الحسين (عليه السلام) و
پس از او محمد باقر (عليه السلام) و پس از او اين آقا امام است. سيد با مكاشفه
برزخى ، هدايت مى شود و به تشيع مى گرايد و اشعارى مى سرايد كه مفهومش اين است
:
متدين به دينى غير از آن چه معتقد بودم ، شدم كه «جعفر بن محمد» سرور مردمان مرا
به آن هدايت كرد. [7]
«شيخ على رشتى» عالم منطقه لارستان كه از شاگردان مرحوم شيخ مرتضاى انصارى بود
، مى گويد :
روزى از زيارت امام حسين (عليه السلام) بازگشته بودم و از راه فرات به سمت نجف
با قايق كوچكى بين كربلا و طويريج رفتيم.
سواران آن قايق از مردم حلّه بودند كه اكثراً به لهو و لعب و مزاح سرگرم بودند
به جز يك نفر كه آثار احترام و سنگينى از او ظاهر بود و آنان به مذهب اين جوان
زخم زبان مى زدند. قايق به جايى رسيد كه آب كم بود. پياده كنار رودخانه راه مى
رفتم.
از احوال او پرسيدم. گفت : پدرم از اهل سنت و مادرم شيعه است. اسم من ياقوت و در
حلّه شغلم روغن فروشى است. روزى با گروهى از مردم حلّه به عشاير دور دست رفته بوديم
تا روغن بخريم. در بازگشت خوابيدم. هنگامى كه از خواب بيدار شدم جماعت رفته بودند
و من تنها ماندم. ترس تمام وجودم را فرا گرفت. در آنجا هم آبادى نبود. به خلفا
و مشايخ اهل سنت متوسل شدم ولى فرجى برايم نشد. به ياد حرف مادرم افتادم كه فرمود
: هرگاه در مانده شدى امام زنده ما را به نام ابو صالح المهدى (عليه السلام) صدا
بزن تا به فريادت برسد. من هم به حضرت مهدى متوسل شدم. آقايى كه عمامه سبز رنگى
به سرداشت ظاهر شد و راه را به من نشان داد و مرا هدايت كرد و به من گفت كه به
دين مادرم درآيم ، بعد فرمودند : الان به روستايى مى رسى كه همه شيعه اند.
عرض كردم : همراهم نمى آييد ؟
فرمودند : الان هزاران نفر در اطراف دنيا از من كمك مى خواهند ؛ بايد به داد آن
ها هم برسم.
ياقوت مى گويد : كمى راه رفتم و به آن روستا رسيدم ولى همراهان من روز بعد به آنجا
رسيدند. من هم به امر امام به دين شيعه در آمدم. اينها كه در قايق هستند اقوام
منند ولى با من هم مذهب نيستند. [8]
روزى خوات بن جبير در راه مكه با عده اى از زن ها طائفه بنوكعب نشسته بود (و
با آنها گفت و شنود است) اتفاقا حضرت رسول (صلى الله عليه و آله) از آنجا عبور
مى كرد به او فرمود : چرا با زنها نشسته اى ؟
گفت : شترى دارم كه سركش است و مرتب فرار مى كند ، اينجا آمده ام تا اين زن ها
طنابى برايم ببافند تا شتر را با آن ببندم.
پيامبر (صلى الله عليه و آله) چيزى نفرمودند و رفتند و بعد از انجام دادن كارشان
بازگشتند و به او كه هنوز آنجا بود فرمودند :
ديگر آن شتر چموش فرار نكرد ؟
خوات مى گويد : من خجالت كشيدم و چيزى نگفتم. بعد از آن واقعه پيوسته از پيامبر
فرار مى كردم و سعى مى نمودم رو در روى پيامبر قرار نگيرم زيرا از برخورد با او
(كه فهميده بود آن چه گفتم بهانه اى بيش نبوده است) حيا داشتم تا اينكه به مدينه
آمدم.
روزى در مسجد نماز مى خواندم ، ديدم رسول خدا آمدند در كنار من نشستند. من نماز
را طولانى كردم ، پيامبر فرمودند : نمازت را طولانى مكن كه من در انتظارت هستم.
چون از نماز فارغ شدم به من فرمودند : آيا آن شتر چموش بعد از آن روز ديگر فرار
نكرد ؟
من خجالت كشيده و برخاستم و از نزدش رفتم.
روز ديگر پيامبر را ديدم در حاليكه روى الاغى نشسته و هر دو پايش را به يك طرف
انداخته بود و از كوچه اى عبور مى كرد به من كه رسيد فرمود : آيا ديگر آن شتر فرار
نكرد ؟ گفتم : به خدا قسم از روزى كه مسلمان شدم هرگز آن شتر فرار نكرده است (و
من خلاف به عرض شما رساندم) پيامبر فرمود : الله اكبر الله اكبر خدايا خوات را
هدايت فرما [9] پس از آن روز او از مسلمانان واقعى شد و مورد هدايت قرار گرفت.
[10]
مردى براى امام حسن عليه السلام هديه آورده بود ، امام به او فرمودند : در مقابل
هدیه ات كداميك از اين دو را مى خواهى ، بيست برابر هديه ات (بيست هزار درهم) بدهم
يا بابى از علم را برايت بگشايم كه به وسيله آن بر فلان مرد كه ناصبى و دشمن خاندان
ما است غلبه پيدا كنى و شيعيان ضعيف الاعتقاد قريه خود را از گفتار او نجات دهى
، اگر آن چه بهتر است انتخاب كنى مهم بين دو جايزه جمع مى كنم (يعنى بيست هزار
درهم و باب علم)
در صورتي كه در انتخاب اشتباه كنى به تو اجازه مى دهم كه يكى را براى خود بگيرى
! عرض كرد : ثواب من در اين كه ناصبى را مغلوب كنم و شيعيان ضعيف را هدايت و از
حرف هاى او نجات بدهم آيا مساوى است با همان بيست هزار درهم ؟
فرمود : آن ثواب بيست هزار برابر بهتر از تمام دنياست.
عرض كرد : در اين صورت چرا انتخاب كنم آن قسمتى از كه ارزشش كمتر است ، همان باب
علم را اختيار مى نمايم.
امام فرمود : نيكو انتخاب كردى ؛ باب علمى كه وعده داده بود تعليمش نمود و بيست
هزار درهم را نيز اضافه به او پرداخت و او از خدمت امام مرخص شد.
در قريه با آن مرد ناصبى بحث كرد و او را مجاب و مغلوب نمود. اين خبر به امام رسيد
و روزى اتفاقا شرفياب خدمت امام شد ، امام به او فرمود : هيچكس مانند تو سود نبرد
، هيچكس از دوستان سرمايه اى مثل تو بدست نياورد ، زيرا درجه اول دوستى خدا ، دوم
دوستى پيامبر و على (عليه السلام) ، سوم دوستى عترت و ائمه ، چهارم دوستى ملائكه
، پنجم دوستى برادران مؤمنت را بدست آوردى و به عدد هر مومن و كافر پاداشى هزار
برابر بهتر از دنيا نصيبت شد ، بر تو گوارا باشد. [11]
عمير بن وهب جمحى از رجال قريش و شجاعان و از كسانى بود كه آتش جنگ بدر را برافروخت.
خودش در اين جنگ نجات پيدا كرد اما پسرش وهب به دست مسلمانان اسير شد. روزى عمير
با پسر عمويش صفوان بن اميه در كنار كعبه با همديگر صحبت مى كردند تا حرفشان به
اينجا رسيد كه اگر مقروض نبودم و فقر خانواده ام نبود به مدينه مى رفتم و با شمشير
محمد صلى الله عليه و آله را مى كشتم زيرا شنيدم نگهبانى ندارد !
صفوان قبول كرد قرض هاى او را بدهد و خانواده اش را نگهدارى كند او با شمشير و
شتر ظاهرا به قصد گرفتن فرزند اسيرش به مدينه برود و در باطن پيامبر را به قتل
برساند.
وقتى وارد مدينه شد جلو مسجد پيامبر پياده شد و به دنبال هدف راه مى رفت عمر او
را ديد فرياد زد اين سگ را بگيريد ، جمعيت آمدند او را دستگير كردند و عمر شمشيرش
را گرفت و او را داخل مسجد پيامبر كرد. پيامبر تا او را ديد فرمود : عمر دست از
او بردار.
پيامبر با او صحبت كردند ، علت آمدن به مدينه را پرسيدند ؟ گفت : براى آزادى فرزندم
وهب آمدم !
پيامبر فرمود : تو در كنار كعبه با صفوان عهد بستى كه بيائى با شمشير در مدينه
مرا به قتل برسانى و او قرض هاى تو را بدهد و خانواده ات را نگهدارى كند ولى خدا
مرا حفظ مى كند و تو نمى توانى مرا بكشى !
چون از اين راز پنهان ، پيامبر خبر داد ، شهادتين گفت و مسلمان شد و گفت : تاكنون
باور نمى كردم كه وحى بر شما نازل شود و با عالم غيب ارتباط داشته باشيد ولى اكنون
كه اين سر را كشف فرموديد ، به خدا و رسولش ايمان دارم و خدا را سپاسگزارم كه به
اين وسيله مرا هدايت فرمود! [12] [13]
[1] _ ابراهيم : 4
[2] - سوره مريم, آيه 76
[3] - سفينه البحار: ج 2, ص 7
[4] _ الكافى : ج2 ، ص210
[5] _ « سيد » نامى بود كه از بدو ولايت بر او نهادند نه آنكه از شجره پيامبر(عليه
السلام)باشد.
[6] _ حِمْير نام قبيله اى بود در يمن
[7] _ اعيان الشيعه : ج3 ، ص409
[8] _ منتهى الامال : ج2 ، ص437
[9] _ سه مرتبه فرمود: خدا ترا رحمت كند
[10] _ محجة البيضاء 5/235
[11] _ احتجاج طبرسى , ص 6
[12] _ پيغمبر و ياران 5/73-اسدالغابه 4/149
[13] - برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
منبع : http://www.sibtayn.com
هدایت ، راهنمایی ، گمراهی ، راه های رسیدن به هدایت محبت به خدا و ائمه