كليات اصول اخلاق فاضله :: www.monajat.org 
مقالات اخلاق و عرفان شیوه های خودسازی كليات اصول اخلاق فاضله


كليات اصول اخلاق فاضله ( 933 بازدید)

يعنى عفت و شجاعت و حكمت و عدالت كه هر يك از آنها فروعى دارد كه از آن ناشى مي شود ، و بعد از تحليل به آن سر در مى ‏آورد و نسبتش به آن اصول ‏نسبت نوع است ‏به جنس ، مانند جود ، سخا ، قناعت ، شكر ، صبر ، شهامت ، جرات ، حياء ، غيرت ، خيرخواهى ، نصيحت ، كرامت و تواضع و غيره كه همه فروع اخلاق فاضله ‏است كه در كتب اخلاق ضبط شده (و شما مي توانى شكل درختى بكشى كه داراى ريشه‏ هائى است‏ كه شاخه ‏هائى بر روى آن روئيده است.)

تلقين علمى و تكرار عملى ، راه رهائى از رذائل و كسب فضائل است.

و علم اخلاق حد هر يك از آن فروع را برايت ‏بيان مى ‏كند و از دو طرف افراط و تفريط جدايش مي سازد و مي گويد : كدام يك خوب و جميل است و نيز راهنمائيت مى ‏كند كه چگونه‏ مي توانى از دو طريق علم و عمل آن خلق خوب و جميل را در نفس خود ملكه سازى ؟ طريق ‏علمي اش اين است كه به خوبى ‏هاى آن اذعان و ايمان پيدا كنى ، و طريق عملي اش اين است كه آن قدرآن را تكرار كنى تا در نفس تو رسوخ يابد ، و چون نقشى كه در سنگ مى ‏كنند ثابت گردد.

مثلا يكى از رذائل اخلاقى كه گفتيم در مقابل فضيلتى قرار دارد ، رذيله جبن و بزدلى است ‏در مقابل فضيلت ‏شجاعت ، اگر بخواهى اين رذيله را از دل بيرون كنى ، بايد بدانى كه اين صفت ‏وقتى صفت ثابت در نفس مي شود كه جلو نفس را در ترسيدن آزاد بگذارى تا از هر چيزى بترسد و ترس همواره از چيزى به دل مي افتد كه هنوز واقع نشده ، ولى هم ممكن است واقع شود و هم‏ ممكن است واقع نشود ، در اينجا بايد به خود بقبولانى كه آدم عاقل هرگز بدون مرجح ميان دو احتمال مساوى ترجيح نمي دهد.

مثلا احتمال مي دهى امشب دزد به خانه ‏ات بيايد و احتمال هم مي دهى كه نيايد ، و اين دو احتمال از نظر قوت و ضعف مساوى‏ اند و با اينكه مساوى هستند تو چرا جانب آمدنش را بدون جهت ترجيح مي دهى ؟
و از ترجيح آن دچار ترس مي شوى ؟ با اينكه اين ترجيح بدون مرجح ‏است.

و چون اين طرز فكر را در خود تكرار كنى و نيز عمل بر طبق آن را هم تكرار كنى ، و درهر كارى كه از آن ترس دارى اقدام بكنى ، اين صفت زشت‏ يعنى صفت ترس از دلت زائل مي شود ، و همچنين هر صفت ديگرى كه بخواهى از خود دور كنى و يا در خود ايجاد كنى، راه اولش تلقين ‏علمى و راه دومش تكرار عملى است.

ويژگى ‏هاى مسلك اخلاقى قرآن :

اين مقتضاى مسلك اول از دو مسلك تهذيب نفس است كه قبلا نام برده بودم و خلاصه ‏اين مسلك اين است كه نفس خود را اصلاح كنيم و ملكات آن را تعديل نمائيم تا صفات خوبى ‏به دست آوريم ، صفاتي كه مردم و جامعه آن را بستايند.

و نظير آن مسلك دوم يعنى مسلك انبياء و صاحبان شرايع است ، با اين تفاوت كه هدف و غرض در اين دو مسلك مختلف است ، در مسلك اول جلب توجه و حمد و ثناى مردم ، و در مسلك دوم سعادت حقيقى و دائمى يعنى به كمال رساندن ايمان به خدا و ايمان به آيات او است ، چون خير آخرت سعادت و كمال واقعى است نه سعادت و كمال در نظر مردم به تنهائى ، ولى درعين اين فرق ، هر دو مسلك در اين معنا شريك اند كه هدف نهائى آنها فضيلت انسان از نظر عمل ‏است.

و اما مسلك سوم كه بيانش گذشت‏ با آن دو مسلك ديگر اين فرق را دارد : كه غرض از تهذيب اخلاق تنها و تنها رضاى خداست نه خود آرائى به منظور جلب نظر و ثنا و بارك الله مردم ، و به همين جهت مقاصدى كه در اين فن هست ، در اين سه مسلك مختلف مي شود ، در مسلك سوم‏ فوائدى در نظر سالك است ، و در آن دو مسلك ديگر فوائدى ديگر.

در مسلك سوم اعتدال خلقى معنائى دارد ، و در آن دو مسلك ديگر معنائى ديگر ، و همچنين ‏جهات ديگر مسئله در مسلك سوم با آن دو مسلك مختلف مي شود.

توضيح اينكه وقتى ايمان بنده خدا رو به شدت و زيادى مى ‏گذارد، دلش مجذوب تفكر در باره ‏پروردگارش مي شود ، هميشه دوست مي دارد به ياد او باشد و اسماء حسناى محبوب خود را در نظر بگيرد ، صفات جميل او را بشمارد :
پروردگار من چنين است محبوبم چنان است و نيز محبوبم ‏منزه از نقص است ، اين جذبه و شور همچنان در او رو به زيادى و شدت مى ‏گذارد، و اين مراقبت و بياد محبوب بودن ، رو به ترقى مى ‏رود تا آنجا كه وقتى به عبادت او مى ‏ايستد ، طورى بندگى مى‏ كند كه گوئى او را مى ‏بيند و او براى بنده ‏اش در مجالى جذبه و محبت و تمركز قوى تجلى مى ‏كند ، و هم او را مى ‏بيند و هماهنگ آن محبت ‏به خدا نيز در دلش رو بشدت مى ‏گذارد.

علتش هم اين است كه انسان مفطور به حب جميل است ، ساده ‏تر بگويم :
عشق به جمال و زيباپسندى فطرى بشر است ، همچنان که خود خدايتعالى فرموده :
(و الذين آمنوا اشد حبا لله) ، آنهاكه ايمان دارند، خدا را بيشتر دوست ميدارند). (1)
چنين كسى در تمامى حركات و سكناتش از فرستاده خدا پيروى مى ‏كند ، چون وقتى انسان‏ كسى را دوست‏ بدارد ، آثار او را هم دوست مي دارد ، و رسول خدا (ص) از آثار خدا و آيات و نشانه هاى اوست ، همچنان كه همه عالم نيز آثار و آيات او است.

باز اين محبت همچنان زياد مي شود و شدت مى ‏يابد تا جائى كه پيوند دل از هر چيز مى ‏گسلد و تنها با محبوب متصل مي كند و ديگر به غير پروردگارش هيچ چيز ديگرى را دوست ‏نمي دارد و دلش جز براى او خاشع و ظاهرش جز براى او خاضع نمي شود.

چون چنين بنده ‏اى به هيچ چيز بر نمى‏ خورد و در كنار هيچ چيز نمي ايستد كه نصيبى از جمال‏ و زيبائى داشته باشد ، مگر آنكه آن جمال را نمونه‏ اى از جمال لا يتناهى و حسن بى حد و كمال‏ فنا ناپذير خدايش مى ‏بيند پس حسن و جمال و بهاء ، هر چه هست از آن اوست ، اگر غير او هم ‏سهمى از آن داشته باشد ، آن نيز ملك وى است ، چون ما سواى خدا آيت او هستند ، از خود چيزى ‏ندارند و اصولا آيت‏ خوديتى ندارد ، نفسيت و واقعيت آيت ، همانا حكايت از صاحب آيت است ، اين بنده هم كه سراپاى وجودش را محبت صاحب آيت پر كرده ، پس او ديگر رشته محبت ‏خود را از هر چيزى بريده و منحصر در پروردگارش كرده است ، او به غير از خداى سبحان و جز در راه ‏خدا محبت ندارد.

اينجاست كه به كلى نحوه ادراك و طرز فكر و طرز رفتارش عوض مي شود ، يعنى هيچ چيزى ‏را نمى ‏بيند مگر آنكه خداى سبحان را قبل از آن و با آن ميبيند و موجودات در نظرش از مرتبه ‏استقلال ساقط مي شوند.

پس صور علميه و طرز فكر چنين كسى غير از ديگران است ، براى اينكه ديگران به هرچيزى كه نظر مي كنند، از شت‏ حجاب استقلال نگاه مى ‏كنند ، ولى او اين حجاب را پس زده و اين ‏عينك از چشم برداشته ، اين از نظر علم و طرز فكر و همچنين از نظر عمل با ديگران فرق دارد او از آنجائى كه غير خدا را دوست نمي دارد ، قهرا جز تحصيل رضاى او هدفى ندارد ، اگر چيزى ‏مي خواهد و اگر اميدش مي دارد ، اگر از چيزى مي ترسد ، اگر اختيار مي كند و يا صرف نظر مي نمايد و يا مايوس مي شود ، يا استيحاش مي كند ، يا راضى مي شود ، يا خشمناك مي گردد ، همه ‏اش براى‏ خداست.

پس هدف هاى او با هدف هاى مردم مختلف است ، چون او تاكنون مانند ساير مردم هر چه مي كرد یه منظور كمال خود مى‏ كرد ، به اين منظور مى ‏كرد كه يك فضيلت انسانى كسب كند ، و اگر از كارى ‏دورى مي كرد و يا از خلقى دورى مي گزيد بدين جهت ‏بود كه آن عمل و آن خلق و خوى رذيله بود ، ولى حالا هر كارى مي كند بدان جهت مي كند كه محبوبش دوست دارد و اگر نمى‏ كند براى اين ‏نمي كند كه محبوبش آن را كراهت دارد ، و خلاصه همه هم و غمش محبوب است نه فضيلتى برايش ‏مطرح است و نه رذيلتى ، نه ستايش مردم و نه بارك الله ايشان و نه ياد خيرشان ، نه توجهى به دنيا دارد و نه به آخرت ، نه بهشتى در نظر دارد و نه دوزخى ، و روز به روز ذلت عبوديتش و دليل ‏محبتش بيشتر مى ‏شود.

روت لى احاديث الغرام صبابة باسنادها عن جيرة العلم الفرد و حدثنى مر النسيم عن الصبا عن الدوح عن وادى الغضا عن ربى نجد عن الدمع عن عينى القريح عن الحوى عن الحزن عن قلبى الجريح عن الوجد بان غرامى و الهوى قد تحالفا على تلفى حتى اوسد فى لحدى (2)

و اين بيانش كه ما در اينجا آورديم هر چند اختصار را در آن ترجيح داديم و ليكن اگر درهمين اختصار نيك دقت و تامل بخرج دهى ، خواهى ديد كه در عين كوتاهيش در رساندن مطلوب‏ كافى است ، و نيز روشن گرديد كه در مسلك سوم پاى فضيلت و رذيلت‏ به ميان نمى ‏آيد و غرض هاكه همان فضائل انسانى باشد ، به يك غرض مبدل مى ‏شود و آن عبارت است از وجه خدا ، و اى‏ بسا كه در پاره ‏اى موارد ، نظريه اين مسلك با آن دو مسلك ديگر مختلف شود ، به اين معنا كه آنچه ‏در نظر هاى ديگر فضيلت‏ شمرده شود ، در اين نظريه و مسلك رذيله شود و به عكس.

مسلك كسانى كه به ارزش ‏هاى ثابت اخلاقى معتقد نيستند (ماديون) :

در اينجا بقيه ‏اى باقى ماند كه تذكرش لازم است و آن اين است كه در فن اخلاق يك ‏نظريه ديگر هست كه با نظريه ‏هاى ديگر فرق دارد ، و اى بسا بشود آن را مسلك چهارم شمرد ، و آن اين است كه براى فن اخلاق هيچ اصل ثابتى نيست ، چون اخلاق هم از نظر اصول و هم فروع‏ در اجتماعات و تمدن‏ هاى مختلف اختلاف مى ‏پذيرد و آنطور نيست كه هر چه در يكجا خوب و فضيلت‏ بود ، همه جا خوب و فضيلت‏ باشد ، و هر چه در يكجا بد و رذيله بود ، همه جا بد و رذيله ‏باشد ، چون اصولا تشخيص ملت ها در حسن و قبح اشياء مختلف است ، بعضى ادعا كرده ‏اند اين‏ نظريه نتيجه نظريه معروف به تحول و تكامل در ماده است.

و در توضيحش گفته‏ اند :
اجتماع انسانى خود مولود احتياجات وجود او است ، احتياجاتى ‏كه مي خواهد آن را برطرف كند و در بر طرف كردنش نيازمند به تشكيل اجتماع مى ‏شود ، به طورى كه ‏بقاء وجود فرد و اشخاص ، منوط به اين تشكيل مى ‏گردد ، و چون طبيعت محكوم قانون تحول و تكامل است ، قهرا اجتماع هم فى نفسه محكوم اين قانون خواهد بود.

و در هر زمانى متوجه به سوى كاملتر و مترقى ‏تر از زمان پيش است ، قهرا حسن و قبح هم كه عبارت است از موافقت عمل با هدف اجتماع ، يعنى كاملتر و راقى ‏تر و مخالفتش با آن خود به خود تحول مى ‏پذيرد و ديگر معنا ندارد كه حسن و قبح به يك حالت ‏باقى بماند.

بنا بر اين در جوامع بشرى نه حسن مطلق داريم و نه قبح مطلق ، بلكه اين دو دائما نسبى ‏است و به خاطر اختلافى كه اجتماعات به حسب مكان ها و زمان ها دارند ، مختلف مى ‏شوند ، و وقتى ‏حسن و قبح دو امر نسبى و محكوم به تحول شد، قهرا واجب ميشود كه ما اخلاق را هم متحول ‏دانسته ، فضائل و رذائل را نيز محكوم به دگرگونى بدانيم.

اينجاست كه اين نتيجه عايد مى ‏شود كه علم اخلاق تابع مرام هاى قومى است ، مرام هائى كه ‏در هر قوم وسيله نيل به كمال تمدن و هدف هاى اجتماعى است ، به خاطر اينكه گفتيم :
حسن و قبح هرقومى تابع آنست ، پس هر خلقى كه در اجتماعى وسيله شد براى رسيدن آن اجتماع به كمال و هدف ، آن خلق ، فضيلت و داراى حسن است ، و هر خلقى كه باعث‏ شد اجتماع در مسير خود متوقف شود و يا رو به عقب برگردد ، آن خلق رذيله آن اجتماع است.

و به همين منوال بايد حساب كرد و براى هر اجتماعى فن اخلاقى تدوين نمود و بنا بر اين ‏اساس ، چه بسا مى ‏شود كه دروغ و افتراء و فحشاء ، شقاوت ، قساوت و دزدى و بى شرمى ، همه ‏جزو حسنات و فضائل شوند ، چون ممكن است هر يك از اينها در طريق رسيدن به كمال و هدف ‏اجتماعى مفيد واقع شوند ، و بر عكس ممكن است راستى ، عفت ، رحمت ، رذيله و زشت گردند ، البته در جائيكه باعث محروميت اجتماع شوند.

اين خلاصه آن نظريه عجيب و غريبى است كه مسلك اجتماعى سوسياليست و ماديين ‏اشتراكى مذهب ، براى بشر به ارمغان آورده ‏اند ، البته اين را هم بايد دانست كه اين نظريه آن طوركه اينان فكر مى ‏كنند يك نظريه جديدى نيست ، براى اينكه كلبى ‏ها كه طائفه ‏اى از يونانيان قديم ‏بودند - بطوريكه نقل شده - همين مسلك را داشتند ، و همچنين مزدكى ‏ها (كه پيروان مردى مزدك نام بودند كه در ايران در عهد كسرى ظهور كرد و او را به اشتراك دعوت نمود) و حتى ‏بر طبق اين مرام عمل هم كردند ، و نيز در بعضى از قبائل وحشى آفريقا و غيره سابقه دارد.

و به هر حال مسلكى است فاسد ، و دليلى كه بر آن اقامه شده ، از بيخ و بن فاسد است ، وقتى ‏مبنا فاسد شد ، بنا هم فاسد مي شود.

پی ‏نوشت ها :

1- سوره بقره آيه 165
2- يك عشق سطحى اسرار عشق سوزان را برايم حديث كرد و سند خود را به همسايگان آن كوه بلند تنها نسبت داد.
سند ديگر حديث چنين است ، عبور نسيم روايت كرد از باد صبا، از باغها، از وادى غضا، (واقع در نجد)، از بلندي هاى نجد.
از اشك، از ديدگان زخمى من، از شور عشق، از اندوه، از قلب جريحه دارم، از وجد.
و متن حديث اين است كه : شور عشقم و دلدادگيم با هم سوگند خورده ‏اند كه مرا تلف كنند، تا در قبر سر به بالين لحد بگذارم.

ترجمه تفسير الميزان جلد 1 صفحه 560 علامه سيد محمد حسين طباطبائى



كليات اصول اخلاق فاضله

مقالات مرتبط :

  • شیوه های خودسازی ، کلیات
  • محاسبه نفس
  • آيا در هر مرحله استاد و راهنما لازم است؟