امام علی (ع) : همه ی کارهای خوب و جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر چون قطره ای است در دریای عمیقشتردارى ، يك نفر شتر به ابوجهل كه آن روز از قدرت و نفوذ فوق العاده اى برخوردار
بود به نسيه فروخت ، ابوجهل در پرداخت ثمن آن مماطله مى كرد و هر بار كه مرد بيچاره
براى وصول طلب خود مراجعه مى كرد با بى اعتنايى او مواجه مى گشت و نتيجه اى نمى
گرفت.
يكى از فرومايگان ، به تمسخر از مرد طلبكار پرسيد : دنبال كه مى گردى و چه حاجتى
دارى ؟
گفت : از عمرو بن هشام يعنى ابوجهل بابت فروش شتر طلبكارم (و او از پرداخت وجه
آن امتناع مى كند.)
گفت : در اين شهر مردى هست كه از مظلومان دفاع مى كند. اگر بخواهى او را به تو
نشان دهم.
گفت : آرى (سپاسگزار خواهم شد.)
مسخره چى پست (كه قصد توهين و تحقير رسول خدا (ص) را داشت) شخص پيامبر را از دور
، به او نماياند و گفت : (او محمد است) و ابوجهل از وى حرف شنوى دارد ! برو و از
وى يارى بخواه.
او بخوبى مى دانست ابوجهل دشمن سرسخت پيامبر است و اين در حالى بود كه بارها
گفته است :
اى كاش روزى فرا رسد و محمد (ص) خواهشى از من داشته باشد ، آن وقت خواهد ديد كه
چگونه او را بازيچه خود قرار دهم و دست رد بر سينه اش كوبم !
مرد بيچاره (كه فكر مى كرد پشت و پناهى در اين شهر يافته است و به راستى حرف
محمد نزد ابوجهل بها و ارزش دارد) خـــود را بـه پيامبر رسانيد و حاجت خود را بيان
كرد و گفت : محمد ! شنيده ام ميان تو و ابوجهل رفاقت و صداقت برقرار است. اگر ممكن
است بين ما وساطت كنى و پولى كه از او طلب دارم بستانى ؟
رسول خدا (ص) (بى درنگ) برخاست و همراه وى به خانه ابوجهل رفت و از او خواست كه
هر چه زودتر طلب آن مرد را بپردازد !
( كنيه ابوجهل از همان روز توسط پيامبر خدا (ص) بر وى اطلاق شد)
ابوجهل پذيرفت و با سرعت رفت و بدهى خود را تمام و كمال آورد و تقديم كرد !
دوستانش (كه شاهد ماجرا بودند و انتظار چنين چيزى را نداشتند) به وى گفتند :
معلوم مى شود كه از محمد ترسيدى ؟ (تو كه آرزوى چنين روزى را در دل داشتى چه شد
كه با اين سرعت تسليم وى شدى ؟)
ابوجـهل گـفت : هنگامى كه محمد به طرف من آمد ديدم در سمت راست او مردانى مجهز
به سرنيزه و همگى گوش به فرمان او ايستاده اند در سمت چپ او دو اژدهاى بزرگ دهان
گشوده اند و دندانهايشان را به هم مى سايند و از چشمانشان لهيب آتش زبانه مى كشد.
ديدم اگر بخواهم امتناع كنم ، يا توسط آن مردان جنگجو شكمم دريده خواهد شد و يا
اينكه طعمه آن دو اژدها خواهم شد.
(اين بود كه تسليم شدم و به خواسته او گردن نهادم)
احتجاج ، ص 323؛ بحار، ج 17، ص 284؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 1، ص 172 (به اختصار)