امام علی (ع) : مبغوض‏ترين بندگان در پيشگاه خداى‏ سبحان كسى است كه اندوهش شكم و عورت او است.
آداب و سنن پيامبر گرامى اسلام
مقاله ها ائمه و اولیا خدا حضرت محمد (ص) آداب و سنن پيامبر گرامى اسلام

1 ـ در معانى الاخبار به يك طريق از ابى هاله تميمى از حسن بن على (ع) و بطريق ديگر از حضرت رضا ، از آباء گرامش از على بن الحسين از حسن بن على (ع) و به طريق ديگرى از مردى از اولاد ابى هاله از حسن بن على (ع) روايت شده كه گفت :
از دائى خود هند بن ابى هاله كه رسول خدا را براى مردم وصف مى كرد تقاضا كردم كه مقدارى از اوصاف آن حضرت را براى من نيز بيان كند ، بلكه به اين وسيله علاقه ‏ام به آن جناب بيشتر شود او نيز تقاضايم را پذيرفت و گفت :
رسول خدا (ص) مردى بود كه در چشم هر بيننده بزرگ و موقر مى ‏نمود و روى نيكويش در تلألؤ چون ماه تمام و قامت رعنايش از قامت معتدل بلندتر و از بلندبالايان كوتاهتر بود ، سرى بزرگ و موئى كه پيچ داشت و اگر هم گاهى موهايش آشفته مي شد شانه مى ‏زد و اگر گيسوان مى گذاشت از نرمه گوشش تجاوز نمى ‏كرد. رنگى مهتابى و جبينى فراخ و ابروانى باريك و طولانى داشت و فاصله بين دو ابرويش فراخ بود ، بين دو ابروانش رگى بود كه در مواقع خشم از خود پر مى ‏شد و اين رگ به طورى براق بود كه اگر كسى دقت نمى ‏كرد خيال مى ‏كرد دنباله بينى آن جناب است ، و آن حضرت كشيده بينى است ، محاسن شريفش پر پشت و كوتاه و گونه‏ هايش كم گوشت و غير برجسته بود ، دهانش خوشبو و فراخ و بيشتر اوقات باز و دندان هايش از هم باز و جدا و چون مرواريد سفيد و موى وسط سينه تا شكمش باريك بود و گردنش در زيبائى چنان بود كه تو گوئى گردن آهو است و از روشنى و صفا تو گوئى نقره است ، خلقى معتدل ، بدنى فربه و عضلاتى در هم پيچيده داشت در حالى كه شكمش از سينه جلوتر نبود ، فاصله بين دو شانه ‏اش زياد و به اصطلاح چهار شانه بود ، مفاصل استخوان هايش ضخيم و سينه ‏اش گشاد و وقتى برهنه مى ‏شد بدنش بسيار زيبا و اندامش متناسب بود ، از بالاى سينه تا سره خطى از مو داشت ، سينه و شكمش غير از اين خط از مو برهنه بود ولى از دو ذراع و پشت شانه و بالاى سينه ‏اش پر مو ، و بند دست هايش كشيده و محيط كف دستش فراخ و استخوان ‏بندى آن و استخوان ‏بندى كف پايش درشت بود.سراپاى بدنش صاف و استخوان هايش باريك و بدون برآمدگى بود و گودى كف پا و دستش از متعارف بيشتر و دو كف قدمش محدب و بيشتر از متعارف برآمده و هم چنين پهن بود ، به طورى كه آب بر آن قرار مى ‏گرفت ، وقتى قدم برمى ‏داشت تو گوئى آنرا از زمين مى ‏كند و به ارامى گام برمى ‏داشت و با وقار راه مى ‏پيمود و در راه رفتن سريع بود و راه رفتنش چنان بود كه تو گوئى از كوه سرازير مى ‏شود و وقتى به جائى التفات مى ‏كرد با تمام بدن متوجه مى ‏شد ، چشم هايش افتاده يعنى نگاهش بيشتر به زمين بود تا به آسمان و آن قدر نافذ بود كه كسى را ياراى خيره شدن بر آن نبود و به هر كس برمى ‏خورد در سلام از او سبقت مى ‏جست.

راوى گفت : پرسيدم منطقش را برايم وصف كن ، گفت :
رسول خدا (ص) دائما با غصه‏ ها قرين و دائما در فكر بود و يك لحظه راحتى نداشت ، بسيار كم حرف بود و جز در مواقع ضرورت تكلم نمى ‏فرمود و وقتى حرف مي زد كلام را از اول تا به آخر با تمام فضاى دهان ادا مى كرد ، اين تعبير كنايه است از فصاحت و كلامش همه كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود.
خلق نازنينش بسيار نرم بود ، به اين معنا كه نه كسى را با كلام خود مى ‏آزرد و نه به كسى اهانت مى ‏نمود ، نعمت در نظرش بزرگ جلوه مى ‏نمود ، اگر چه هم ناچيز مى ‏بود و هيچ نعمتى را مذمت نمى‏ فرمود و در خصوص طعام ها مذمت نمى ‏كرد و از طعم آن تعريف هم نمى ‏نمود ، دنيا و ناملايمات آن هرگز او را به خشم در نمى ‏آورد و وقتى كه حقى پايمال مى ‏شد از شدت خشم كسى او را نمى شناخت و از هيچ چيزى پروا نداشت تا آنكه احقاق حق مى ‏كرد و اگر به چيزى اشاره مى ‏فرمود با تمام كف دست اشاره مى ‏نمود و وقتى از مطلبى تعجب مى‏ كرد دست‏ ها را پشت و روى مى‏ كرد و وقتى سخن مى ‏گفت انگشت ابهام دست چپ را به كف دست راست مى ‏زد و وقتى غضب مى ‏فرمود روى مبارك را مى ‏گرداند در حالتى كه چشم ها را هم مى ‏بست و وقتى مى خنديد خنده اش تبسمى شيرين بود به طورى كه تنها دندان هاى چون تگرگش نمايان مى ‏شد.

صدوق (عليه الرحمه) در كتاب مزبور مى ‏گويد : تا اينجا روايت ابى القاسم بن منيع از اسماعيل بن محمد بن اسحاق بن جعفر بن محمد بود و از اين پس تا آخر روايت عبد الرحمن است ، در اين روايت حسن بن على (ع) مى ‏فرمايد :
تا مدتى من اين اوصاف را كه از دائى خود شنيده بودم از حسين (ع) كتمان مى ‏كردم تا اينكه وقتى برايش نقل كردم ، ديدم او بهتر از من وارد است ، پرسيدم تو از كه شنيدى ، گفت : من از پدرم امير المؤمنين (ع) از وضع داخلى و خارجى رسول خدا (ص) و هم چنين از چگونگى مجلسش و از شكل و شمايلش سؤال كردم ، آن جناب نيز چيزى را فروگذار نفرمود.
حسين (ع) براى برادر خود چنين نقل كرد كه : من از پدرم از روش رفتار رسول خدا (ص) در منزل پرسيدم، فرمود :
به منزل رفتنش به اختيار خود بود و وقتى تشريف مى ‏برد ، وقت خود را در خانه به سه جزء تقسيم مى ‏كرد ، قسمتى را براى عبادت خدا و قسمتى را براى به سر بردن با اهلش و قسمتى را به خود اختصاص مى ‏داد ، در آن قسمتى هم كه مربوط به خودش بود ، باز به كلى قطع رابطه نمى ‏كرد ، بلكه مقدارى از آن را به وسيله خواص خود در كارهاى عامه مردم صرف مى‏ فرمود و از آن مقدار چيزى را براى خود ذخيره نمى ‏كرد.

از جمله سيره آن حضرت اين بود كه اهل فضل را با ادب خود ايثار مى ‏فرمود و هر كس را به مقدار فضيلتى كه در دين داشت احترام مى‏ نمود و حوائج‏شان را برطرف مى ‏ساخت ، چون حوائج‏شان يكسان نبود ، بعضى را يك حاجت بود و بعضى را دو حاجت و بعضى را بيشتر ، رسول خدا (ص) با ايشان مشغول مى شد و ايشان را سرگرم اصلاح نواقص‏شان مى ‏كرد و از ايشان درباره امورشان پرسش مى‏ كرد و به معارف ديني شان آشنا مى ‏ساخت و در اين باره هر خبرى كه مى ‏داد دنبالش مى ‏فرمود :
حاضرين آنرا به غائبين برسانند و نيز مى‏ فرمود : حاجت كسانى را كه به من دسترسى ندارند به من ابلاغ كنيد و بدانيد كه هر كس حاجت اشخاص ناتوان و بى رابطه با سلطان را نزد سلطان برد و آنرا برآورده كند ، خداى تعالى قدم‏ هايش را در روز قيامت ثابت و استوار مى ‏سازد. در مجلس آن حضرت غير اينگونه مطالب ذكر نمى شد و از كسى سخنى از غير اين سنخ مطالب نمى ‏پذيرفت ، مردم براى درك فيض و طلب علم شرفياب حضورش مى ‏شدند و بيرون نمى ‏رفتند مگر اينكه دل هایشان سرشار از علم و معرفت بود و خود از راهنمايان و ادله راه حق شده بودند.

سپس از پدرم امير المؤمنين (ع) از برنامه و سيره آن جناب در خارج از منزل پرسيدم ، فرمود :
رسول خدا (ص) زبان خود را از غير سخنان مورد لزوم باز مى ‏داشت و با مردم انس مى ‏گرفت و آنان را از خود رنجيده خاطر نمى‏ كرد ، بزرگ هر قومى را احترام مى ‏كرد و توليت امور قوم را به او واگذار مى ‏نمود ، هميشه از مردم برحذر بود و خود را مى ‏پائيد و در عين حال بشره و خلق خود را درهم نمى ‏پيچيد ، همواره از اصحاب خود تفقد مى ‏كرد و از مردم حال مردم را مى ‏پرسيد و هر عمل نيكى را تحسين و تقويت مى‏ كرد و هر عمل زشتى را تقبيح مى ‏نمود ، در همه امور ميانه رو بود ، گاهى افراط و گاهى تفريط نمى كرد ، از غفلت مسلمين و انحراف‏شان غافل نبود و در باره حق ، كوتاهى نمى ‏كرد و از آن تجاوز نمى ‏نمود ، در ميان اطرافيان خود كسى را برگزيده تر و بهتر مى ‏دانست كه داراى فضيلت بيشتر و براى مسلمين خيرخواه ‏تر بود و در نزد او مقام و منزلت آن كسى بزرگ‏تر بود كه مواسات و پشتيبانيش براى مسلمين بهتر بود.

سيد الشهدا (ص) سپس فرمود : من از پدر بزرگوارم از وضع مجلس رسول الله (ص) پرسيدم ، فرمود : هيچ نشست و برخاستى نمی ‏كرد مگر با ذكر خدا و در هيچ مجلسى جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمى ‏كرد و از صدرنشينى نهى مى ‏فرمود و در مجالس هر جا كه خالى بود مى ‏نشست و اصحاب را هم دستور مى ‏داد كه چنان كنند. و در مجلس ، حق همه را ادا مى ‏كرد ، به طورى كه احدى از همنشينانش احساس نمى ‏كرد كه از ديگران در نزد او محترم ‏تر است ، و هر كسى كه شرفياب حضورش مى ‏شد اين قدر صبر مى ‏كرد تا خود او برخيزد و برود و هر كس حاجتى از او طلب مى ‏كرد برنمى‏ گشت مگر اينكه يا حاجت خود را گرفته بود ، يا با بيانى قانع ، دلخوش شده بود ، خلق نازنينش اين قدر نرم بود كه به مردم اجازه مى ‏داد او را براى خود پدرى مهربان بپندارند ، و همه نزد او در حق مساوى بودند ، مجلسش ، مجلس حلم و حيا و راستى و امانت بود و در آن صداها بلند نمى ‏شد و نواميس و احترامات مردم هتك نمى ‏گرديد و اگر احيانا از كسى لغزشى سر مى ‏زد ، آن جناب طورى تاديبش مى ‏فرمود كه براى هميشه مراقب مى ‏شد ، همنشينانش همه با هم متعادل بودند و مى ‏كوشيدند كه با تقوا يكديگر را مواصلت كنند ، با يكديگر متواضع بودند ، بزرگتران را احترام نموده و به كوچكتران مهربان بودند و صاحبان حاجت را بر خود مقدم مى‏ شمردند و غريب‏ها را حفاظت مى ‏كردند.

و نيز فرمود : پرسيدم سيره آن حضرت در ميان همنشينانش چطور بود ؟
فرمود : دائما خوش‏رو و نرم‏خو بود ، خشن و درشت خو و داد و فرياد كن و فحاش و عيب جو و همچنين مداح نبود و به هر چيزى كه رغبت و ميل نداشت بى ميلى خود را در قيافه خود نشان نمى داد و لذا اشخاص از پيشنهاد آن مايوس نبودند ، اميدواران را نااميد نمى ‏كرد ، نفس خود را از سه چيز پرهيز مي داد :
1ـ مراء و مجادله 2 ـ پر حرفى 3 ـ گفتن حرف‏ هاى بدرد نخور.
و نسبت به مردم نيز از سه چيز پرهيز مى كرد :
1ـ هرگز احدى را مذمت و سرزنش نمى ‏كرد.
2ـ هرگز لغزش و عيب ‏هايشان را جستجو نمى ‏نمود.
3 ـ هيچ وقت حرف نمى ‏زد مگر در جائى كه اميد ثواب در آن مى داشت.

و وقتى تكلم مى‏ فرمود همنشينانش سرها را به زير مى ‏انداختند گوئى مرگ بر سر آنها سايه افكنده است و وقتى ساكت مى ‏شد ، آنها تكلم مى ‏كردند و در حضور او نزاع و مشاجره نمى كردند و اگر كسى تكلم مى ‏كرد ديگران سكوت مى ‏كردند تا كلامش پايان پذيرد و تكلم‏شان در حضور آن جناب به نوبت بود ، اگر همنشينانش از چيزى به خنده مى ‏افتادند ، آن جناب نيز مى ‏خنديد و اگر از چيزى تعجب مى ‏كردند او نيز تعجب مى ‏كرد و اگر ناشناسى از آن حضرت چيزى مى ‏خواست و در درخواستش اسائه ادب و جفائى مى ‏كرد ، آن جناب تحمل مى ‏نمود ، به حدى كه اصحابش در صدد رفع مزاحمت او برمي امدند و آن حضرت مى ‏فرمود :
هميشه صاحبان حاجت را معاونت و يارى كنيد و هرگز ثناى كسى را نمى ‏پذيرفت مگر اينكه به وى احسانى كرده باشد و كلام احدى را قطع نمى كرد مگر اينكه مى ‏ديد كه از حد مشروع تجاوز مى ‏كند كه در اين صورت يا به نهى و بازداريش از تجاوز يا به برخاستن از مجلس كلامش را قطع مى ‏كرد.

سيد الشهدا (ع) مى ‏فرمايد : سپس از سكوت آن حضرت پرسيدم ، فرمود : 
سكوت رسول خدا (ص) چهار جور بود : 1 ـ حلم 2 ـ حذر 3 ـ تقدير 4 ـ تفكر.
سكوتش از حلم و صبر اين بود كه هيچ چيز آن حضرت را به خشم در نمى ‏آورد و از جاى نمى ‏كند و سكوتش از حذر در چهار مورد بود :
1ـ در جائى كه مى ‏خواست وجهه نيكو و پسنديده كار را پيدا كند تا مردم نيز در آن كار به وى اقتدا نمايند.
2ـ در جائى كه حرف زدن قبيح بود و مى ‏خواست به طرف ياد دهد تا او نيز از آن خوددارى كند.
3- در جائى كه مى خواست در باره صلاح امتش مطالعه و فكر كند.
4ـ در مواردى كه مى ‏خواست دست به كارى زند كه خير دنيا و آخرتش در آن بود.
و سكوتش از تقدير اين بود كه مى ‏خواست همه مردم را به يك چشم ديده و به گفتار همه به يك نحو استماع فرمايد و اما سكوتش در تفكر عبارت بود از تفكر در اينكه چه چيزى باقى است و چه چيزى فانى. (1)

مؤلف : اين روايت را صاحب كتاب مكارم الاخلاق از كتاب محمد بن اسحاق بن ابراهيم طالقانى به طريقى كه او به حسنين (ع) دارد نقل كرده (2) ، مرحوم مجلسى هم در بحار الانوار فرموده (3) ، كه اين روايت از اخبار مشهور است ، عامه هم آنرا در بيشتر كتاب‏ هاى خود نقل كرده ‏اند ، سپس مؤلف اضافه مى ‏كند كه بر طبق مفاد اين روايت و يا بعضى از مضامين آن ، روايات بسيارى از صحابه رسول خدا (ص) نقل شده است.

2ـ و در كتاب احياء العلوم است كه : رسول خدا گفتارش از همه فصيح ‏تر و شيرين‏ تر بود ـ تا آنجا كه مي گويد : و سخنانش همه كلمات كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود و چنان بود كه گوئى اجزاى آنان تابع يكديگرند ، وقتى سخن مى ‏گفت بين جملات را فاصله مى ‏داد تا اگر كسى بخواهد سخنانش را حفظ كند فرصت داشته باشد ، جوهره صدايش بلند و از تمامى مردم خوش ‏نغمه ‏تر بود. (4)

3ـ و شيخ در كتاب تهذيب به سند خود از اسحاق بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر از پدران بزرگوارش از على (ع) نقل كرده كه فرمود : از رسول خدا (ص) شنيدم كه مى‏ فرمود : من مبعوث شده ‏ام به مكارم اخلاق و محاسن آن (5) .

4ـ و در كتاب مكارم الاخلاق است كه ابى سعيد خدرى گفت : حياى رسول خدا (ص) از عروس حجله بيشتر بود و چنان بود كه اگر چيزى را دوست نمى ‏داشت ما از قيافه ‏اش مى ‏فهميديم. (6)

5 ـ و در كتاب كافى به سند خود از محمد بن مسلم روايت مى ‏كند كه گفت : شنيدم كه حضرت ابو جعفر (ع) مى فرمود :
فرشته ‏اى نزد رسول الله (ص) آمد و عرض كرد : خدايت مخير فرموده كه اگر خواهى بنده ‏اى متواضع و رسول باشى و اگر خواهى پادشاهى رسول باشى ، جبرئيل اين صحنه را مى ‏ديد رسول خدا (ص) از راه مشورت به جبرئيل نگريست ، او با دست اشاره كرد كه افتادگى را اختيار كن و لذا رسول الله (ص) در جواب آن فرشته فرمود : بندگى و تواضع را با رسالت اختيار كردم ، فرشته مزبور در حالى كه كليد خزينه هاى زمين را در دست داشت گفت : اينك چيزى هم از آنچه در نزد خدايت دارى كاسته نشد. (7)

6 ـ و در نهج البلاغه مى ‏فرمايد : پس بايد كه تاسى كنى به نبى اطهر و اطيب ـ تا آنجا كه مى ‏فرمايد ـ از خوردني هاى دنيا اندك و به اطراف دندان خورد و دهان خود را از آن پر نكرد و به آن التفاتى ننمود ، لاغرترين اهل دنيا بود از حيث تهى گاه و گرسنه ‏ترين شان بود از جهت شكم ، خزائن دنيا بر او عرضه شد ، ليكن او از قبولش استنكاف نمود ، وقتى فهميد كه خداى تعالى چيزى را دشمن دارد او نيز دشمن مى ‏داشت و هر چيزى را كه خداى تعالى حقير مى دانست او نيز تحقيرش مى ‏كرد و ما بر عكس آن جنابيم و اگر از معايب چيزى در ما نبود جز همين كه دوست مى ‏داريم دنيائى را كه خدا دشمن داشته و بزرگ مى ‏شماريم دنيائى را كه خدايش تحقير كرده ، همين براى شقاوت و بدبختى و نافرمانيمان بس بود و حال آنكه رسول الله (ص) روى زمين غذا مى ‏خورد و چون بندگان مى ‏نشست و كفش خود را بدست خود مى ‏دوخت و بر الاغ لخت سوار مى ‏شد و شخصى ديگرى را هم پشت سر خود بر آن حيوان سوار مى كرد ، وقتى ديد پرده در خانه ‏اش تصوير دارد به يكى از زنان خود فرمود :
اى فلان اين پرده را از نظرم پنهان كن تا آنرا نبينم ، چون هر وقت چشمم بدان مى ‏افتد به ياد دنيا و زخارف آن مى ‏افتم ، آرى به قلب و از صميم دل از دنيا اعراض كرده بود و يادش را در دل خود كشته و از بين برده بود تا جائى كه دوست مى ‏داشت زينت دنيا را حتى به چشم هم نبيند تا هوس لباس فاخر نكند و دنيا را خانه قرار نبيند و اميدوار اقامت در آن نشود ، از اين رو دنيا را به كلى از دل خود بيرون كرد و ياد آن را از قلب كوچ داد و از نظر دور بين خود هم پنهان نمود ، آرى ، وقتى شخصى از چيزى بدش آيد نظر كردن به آن را هم دوست نمى ‏دارد ، حتى دوست نمى ‏دارد كه كسى نزد او اسم آن چيز را ببرد (8) .

7 ـ و در كتاب احتجاج از موسى بن جعفر از پدرش و از پدرانش از حسن بن على از پدرش على (ع) روايت كرده كه در ضمن خبرى طولانى فرمود : رسول خدا (ص) از خوف خداى عز و جل آنقدر مى ‏گريست كه سجاده و مصلايش از اشك چشم او تر مى ‏شد با اينكه جرم و گناهى هم نداشت (9) .

8 ـ و در كتاب مناقب است كه رسول الله (ص) آن قدر مى ‏گريست كه بيهوش مى ‏شد ، خدمتش عرضه مى ‏داشتند مگر خداى تعالى در قرآن نفرموده كه خداوند از گناهان گذشته و آينده تو ، در گذشته پس اين همه گريه براى چيست ؟!
مى ‏فرمود : درست است كه خدا مرا بخشيده ، ليكن من چرا بنده ‏اى شكرگزار نباشم و همچنين بود بيهوشى ‏هاى على بن ابى طالب وصى آن حضرت در مقام عبادتش (10) .

مؤلف : گويا سائل خيال مى ‏كرده كه به طور كلى عبادت براى ايمنى از عذاب است و حال آنكه چنين نيست ، بلكه رواياتى وارد شده كه عبادت از ترس عذاب مانند عبادت بندگان از ترس موالى است ، بناى پاسخ آن جناب هم بر اين است كه عبادت از باب شكر خداى سبحان است و اين چنين عبادت ، عبادت كرام و قسم ديگرى است از عبادت.

و در ماثور از ائمه اهل بيت (ع) هم وارد شده كه بعضى از عبادت ها از ترس عقاب است و اين عبادت نظير عبادتى است كه غلامان براى آقاى خود و از ترس او انجام مى ‏دهند و بعضى از عبادات عبادتى است كه به طمع ثواب انجام مى ‏شود ، اين عبادت نظير عبادت تجار است كه از هر كارى سود آنرا در نظر دارند و بعضى از آنها عبادتى است كه به خاطر اداى شكر نعمت هاى خداى سبحان انجام مى ‏شود (11) . و در بعضى روايات از اين قسم عبادت تعبير شده به اينكه به خاطر محبت خداى سبحان انجام مى ‏شود و در بعضى از روايات ديگر دارد كه بخاطر اين انجام مى ‏شود كه خدا را اهل و سزاوار عبادت مى ‏بيند.

و ما در تفسير جمله "سيجزى الله الشاكرين" (12) در جلد چهارم ص 75 اين كتاب در باره معناى اين روايات بطور مفصل بحث كرديم و در آنجا گفتيم كه شكر در عبادت خدا ، عبارتست از اخلاص نيت براى خدا و شاكرين همان مخلصين (به فتح لام) از بندگان خدايند و مقصود از آيه شريفه : " سبحان الله عما يصفون.الا عباد الله المخلصين " (13) و امثال آن ، همين مخلصين مى ‏باشند.

9ـ و در كتاب ارشاد ديلمى است كه ابراهيم خليل (ع) وقتى به نماز مى ايستاد جوش و خروشى نظير هيجان و اضطراب اشخاص ترسيده ، از او شنيده مى ‏شد و رسول الله (ص) هم همين طور بود (14) .

10ـ و در تفسير ابى الفتوح از ابى سعيد خدرى روايت شده كه گفت : وقتى آيه شريفه "و اذكروا الله كثيرا ـ و خدا را بسيار ذكر كنيد. " نازل شد رسول الله (ص) مشغول به ذكر خدا گشت تا جائى كه كفار مى ‏گفتند اين مرد جن زده شده است. (15)

11 ـ و در كتاب كافى به سند خود از زيد شحام از امام صادق (ع) نقل مى ‏كند كه فرمود :
رسول خدا (ص) در هر روز هفتاد بار توبه مى ‏كرد ، پرسيدم آيا هفتاد بار مى گفت "استغفر الله و اتوب اليه" ؟
فرمودند : نه ، بلكه مى ‏گفت : "اتوب الى الله" عرض كردم رسول خدا (ص) توبه مى ‏كرد و گناه مرتكب نمى ‏شد و ما توبه مى ‏كنيم و باز تكرار مى ‏نمائيم ، فرمود : "الله المستعان ـ بايد از خدا مدد گرفت." (16) .

12 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق از كتاب : "النبوة" از على (ع) نقل مى ‏كند كه آن جناب هر وقت رسول خدا (ص) را وصف مى ‏كرد مى‏ فرمود : كف دستش از تمامى كف ‏ها سخى ‏تر و سينه ‏اش از همه سينه‏ ها جرأت‏ دارتر و لهجه ‏اش از همه لهجه ‏ها و زبانها راستگوتر و به عهد و پيمان از همه مردم وفادارتر و خوى نازنينش از خوى همه نرم ‏تر و دودمانش از همه دودمان‏ ها كريم ‏تر و محترم تر ، اگر كسى ناگهانى مي ديدش از او هيبت مى ‏برد و اگر كسى با او از روى معرفت هم‏نشين بود دوستش مى ‏داشت ، قبل از او و بعد از او من هرگز كسى را مثل او نديدم. (17)

13 ـ و در كتاب كافى به سند خود از عمر بن على از پدر بزرگوارش نقل مى ‏كند كه فرمود : از جمله سوگندهاى رسول خدا اين بود كه مى‏ فرمود : "لا و استغفر الله ـ نه و از خدا آمرزش مى ‏خواهم". (18)

14 ـ و در احياء العلوم است كه آن جناب وقتى خيلى خوشحال مى ‏شد زياد دست به محاسن شريف خود مى ‏كشيد (19) .

15 ـ و نيز در همان كتاب است كه : رسول خدا (ص) سخى ‏ترين مردم بود ، به طورى كه هيچ وقت درهم و دينارى نزدش نمى ‏ماند حتى اگر وقتى چيزى نزدش زيادى مى ‏ماند و تا شب كسى را نمى ‏يافت كه آنرا به او بدهد، به خانه نمى ‏رفت تا ذمه خود را از آن برى سازد و آنرا به محتاجى برساند و از آنچه خدا روزيش مى ‏كرد بيش از آذوقه يكسال از خرما و جوى كه در دسترس بود براى خود ذخيره نمى ‏كرد و مابقى را در راه خدا صرف مى ‏كرد ، كسى از آن جناب چيزى درخواست نمى ‏كرد مگر اينكه آن حضرت حاجتش را هر چه بود برآورده مى ‏نمود و همچنين مى ‏داد تا آنكه نوبت مى ‏رسيد به غذاى ذخيره يكساله اش از آنهم ايثار مى ‏فرمود و بسيار اتفاق مى ‏افتاد كه قبل از گذشتن يكسال قوت خود را انفاق كرده و اگر چيز ديگرى عايدش نمى ‏شد خود محتاج شده بود. غزالى سپس اضافه مى ‏كند كه :
رسول خدا (ص) حق را انفاذ مى ‏كرد اگر چه ضررش عايد خودش و يا اصحابش مى ‏شد.

و نيز مى ‏گويد : رسول خدا (ص) دشمنان زيادى داشت و با اين حال در بين آنان تنها و بدون نگهبان رفت و آمد مى ‏كرد.

و نيز مى ‏گويد كه هيچ امرى از امور دنيا آن جناب را به هول و هراس در نمى ‏آورد.

و نيز مى ‏گويد : رسول خدا (ص) با فقرا مى ‏نشست و با مساكين هم غذا مى ‏شد و كسانى را كه داراى فضائل اخلاقى بودند احترام مى ‏كرد و با اشخاص آبرومند الفت مى ‏گرفت ، به اين معنى كه به آنان احسان مى ‏نمود و خويشاوندان را در عين اينكه بر افضل از آنان مقدم نمى ‏داشت صله رحم مى كرد ، به احدى از مردم جفا نمى ‏نمود و عذر هر معتذرى را مى ‏پذيرفت.

و نيز مى ‏گويد : رسول خدا (ص) داراى غلامان و كنيزانى بود و در خوراك و پوشاك از ايشان برترى نمى جست و هيچ دقيقه‏ اى از عمر شريفش را بيهوده و بدون عملى در راه خدا و يا كارى از كارهاى لازم خويشتن نمى گذراند و گاهى براى سركشى به اصحاب خود به باغات‏شان تشريف مى ‏برد و هرگز مسكينى را براى تهى دستى و يا مرضش تحقير نمى كرد و از هيچ سلطانى به خاطر سلطنتش نمى ‏ترسيد ، آن فقير و اين سلطان را به يك نحو دعوت به توحيد مى ‏نمود (20) .

16 ـ و نيز در كتاب مزبور مى ‏گويد : رسول خدا (ص) از همه مردم ديرتر به غضب درمى ‏آمد و از همه زودتر آشتى مى ‏كرد و خشنود مى ‏شد و از همه مردم رؤف‏ تر به مردم بود و بهترين مردم و نافع‏ترين آنان بود براى مردم (21) .

17 ـ و نيز در آن كتاب مى ‏گويد :
رسول خدا (ص) چنان بود كه اگر مسرور و راضى مى ‏شد مسرت و رضايتش براى مردم بهترين مسرت‏ ها و رضايت‏ ها بود ، اگر موعظه مى ‏كرد موعظه‏ اش جدى بود نه به شوخى و اگر غضب مى ‏كرد ـ و البته جز براى خدا غضب نمى‏ كرد ـ هيچ چيزى تاب مقاومت در برابر غضبش را نداشت و هم چنين در تمامى امورش همين طور بود ، وقتى هم كه به مصيبتى و يا به ناملايمى برمى ‏خورد امر را به خدا واگذار مى ‏كرد و از حول و قوه خويش تبرى مى ‏جست و از خدا راه چاره مى ‏خواست (22) .

مؤلف : معانى توكل بر خدا و تفويض امر به او و تبرى از حول و قوه خويشتن و راه چاره از خدا خواستن همه به هم مربوط و برگشت همه آنها به يك اصل است و آن اين است كه براى امور استنادى است به اراده الهى ‏اى كه غالب بر هر اراده ديگرى است و هرگز مغلوب نمى ‏شود و قدرت الهى ‏اى كه مافوق هر قدرت و غير متناهى است و اين خود معنا و حقيقتى است كه كتاب خدا و سنت رسول گراميش متفقا مردم را به اعتقاد بر آن و عمل بر طبق آن دعوت كرده ‏اند ، قرآن كريم مى‏ فرمايد :
"و على الله فليتوكل المتوكلون" (23) و نيز مى ‏فرمود : 
"و افوض امرى الى الله" (24) و نيز مى ‏فرمود : "و من يتوكل على الله فهو حسبه" (25)
و نيز مى ‏فرمايد : "الا له الخلق و الامر" (26)
و نيز مى‏ فرمايد : "و ان الى ربك المنتهى" (27) و غير اين از آيات و روايات در اين باره از حد شمارش افزون است.

و متخلق به اين خلق ‏ها و متادب به اين آداب شدن علاوه بر اينكه آدمى را در مسير حقايق و واقعيات قرار داده و عملش را منطبق بر وجهى مى ‏سازد كه بر حسب واقع بايد آن طور واقع شود و علاوه بر اينكه آدمى را مستقر در دين فطرت كرده و اين معنا را ارتكازى آدمى مى ‏كند كه حقيقت هر چيزى و نشانه حقيقت بودن آن برگشت حقيقى آن است به خداى سبحان ، كما اينكه خود فرمود : "الا الى الله تصير الامور" (28) علاوه بر اين ، فائده مهم ديگرى دارد و آن اين است كه اتكا و اعتماد انسان بر پروردگارش ـ در حالتى انسان را آشناى به پروردگارى مى ‏كند كه داراى قدرت غير متناهى و اراده‏اى قاهر غير مغلوب است ـ اراده‏ اش را چنان كشش داده و عزمش را چنان راسخ مى ‏كند كه موانعى كه پيش مى ‏آيد، در او رخنه نكرده و رنج و تعبى كه در راه رسيدن به هدف مى ‏بيند خللى در او وارد نمى ‏سازد و هيچ تسويلى نفسانى و وسوسه شيطانى كه به صورت خطور هاى وهمى در ضمير انسان خودنمائى مى ‏كند آنرا از بين نمى ‏برد.

رواياتى چند در باره پاره‏اى از سنن و آداب آن حضرت در معاشرت :

18ـ  و در كتاب ارشاد ديلمى است كه : رسول خدا (ص) لباس خود را خودش وصله مى ‏زد و كفش خود را خود مى ‏دوخت و گوسفند خود را مى ‏دوشيد و با بردگان هم غذا مى ‏شد و بر زمين مى ‏نشست و بر دراز گوش سوار مى ‏شد و ديگرى را هم پشت سر خود بر آن سوار مى ‏كرد و حيا مانعش نمى ‏شد از اينكه مايحتاج خود را خودش از بازار تهيه كرده به سوى اهل خانه ‏اش ببرد ، به توانگران و فقرا دست مى ‏داد و دست خود را نمى ‏كشيد تا طرف دست خود را بكشد ، به هر كس مى ‏رسيد چه توانگر و چه درويش و چه كوچك و چه بزرگ سلام مي داد و اگر چيزى تعارفش مى ‏كردند آنرا تحقير نمى ‏كرد اگر چه يك خرماى پوسيده بود ، رسول خدا (ص) بسيار خفيف المؤنه و كريم الطبع و خوش معاشرت و خوش رو بود و بدون اينكه ، بخندد هميشه تبسمى بر لب داشت و بدون اينكه چهره ‏اش در هم كشيده باشد هميشه اندوهگين به نظر مى ‏رسيد و بدون اينكه از خود ذلتى نشان دهد همواره متواضع بود و بدون اينكه اسراف بورزد سخى بود ، بسيار دل نازك و مهربان به همه مسلمانان بود ، هرگز از روى سيرى آروغ نزد و هرگز دست طمع به سوى چيزى دراز نكرد (29) .

19 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق روايت شده كه :
رسول الله(ص) عادتش اين بود كه خود را در آينه ببيند و سر و روى خود را شانه زند و چه بسا اين كار را در برابر آب انجام مى ‏داد و گذشته از اهل خانه خود را براى اصحابش نيز آرايش مى ‏داد و مى‏ فرمود : 
خداوند دوست دارد كه بنده ‏اش وقتى براى ديدن برادران از خانه بيرون مى ‏رود خود را آماده ساخته آرايش دهد.   (30)
20 ـ و در كتاب‏ هاى علل و عيون و مجالس به اسنادش از حضرت رضا از پدران بزرگوارش (ع) نقل كرده كه رسول الله (ص) فرمود :
من از پنج چيز دست برنمى ‏دارم تا بميرم :
1 ـ روى زمين و با بردگان غذا خوردن 2 ـ سوار الاغ برهنه شدن 3 ـ بز بدست خود دوشيدن 4 ـ لباس پشمينه پوشيدن 5 ـ و به كودكان سلام كردن ، براى اين دست برنمى ‏دارم كه امتم نيز بر آن عادت كنند و اين خود سنتى شود براى بعد از خودم (31) .

21 ـ و در كتاب فقيه از على (ع) روايت شده كه به مردى از بنى سعد فرمود : 
آيا تو را از خود و از فاطمه حديث نكنم ـ تا آنجا كه فرمود ـ پس صبح شد و رسول الله (ص) بر ما وارد شد در حالى كه من و فاطمه هنوز در بستر خود بوديم ، فرمود : سلام عليكم ، ما از جهت اينكه در چنين حالى بوديم شرم كرده ، جواب سلامش نگفتيم ، بار ديگر فرمود : السلام عليكم باز ما جواب نداديم ، بار سوم فرمود : السلام عليكم اينجا بود كه ترسيديم اگر جواب نگوئيم آن جناب مراجعت كنند چه عادت آن حضرت چنين بود كه سه نوبت سلام مى ‏كرد اگر جواب مى ‏شنيد و اذن مى ‏گرفت داخل مى ‏شد و گرنه برمى ‏گشت ، از اين جهت ناچار گفتيم : و عليك السلام يا رسول الله ، درآى ، آن حضرت بعد از شنيدن اين جواب داخل شد ... (32) .

22 ـ و در كتاب كافى به سند خود از ربعى بن عبد الله از ابى عبد الله (ع) نقل كرده كه فرمود :
رسول خدا (ص) به زنان هم سلام مى ‏كرد و آنها سلامش را جواب مى ‏دادند و هم چنين امير المؤمنين (ع) ، الا اينكه آن جناب سلام دادن به زنان جوان را كراهت داشت و مى ‏فرمود : مى ‏ترسم از آهنگ صداى آنها خوشم آيد آن وقت ضرر اين كار از اجرى كه در نظر دارم بيشتر شود (33) .

مؤلف: صدوق (عليه الرحمه) هم اين روايت را بدون ذكر سند نقل كرده (34) و همچنين سبط طبرسى در كتاب المشكوة آنرا از كتاب محاسن نقل كرده است (35) .

23 ـ و نيز در كافى به سند خود از حضرت عبد العظيم بن عبد الله حسنى نقل كرده كه ايشان بدون ذكر سند از رسول خدا (ص) نقل كرده و گفته كه آن حضرت سه جور مى ‏نشست : يكى"قرفصاء" و آن عبارت از اين بود كه ساق هاى پا را بلند مى ‏كرد و دو دست خود را از جلو بر آنها حلقه مى ‏زد و با دست راست بازوى چپ و با دست چپ بازوى راست را مى ‏گرفت ، دوم اينكه دو زانوى خود و نوك انگشتان پا را به زمين مى‏ گذاشت ، سوم اينكه يك پا را زير ران خود گذاشته و پاى ديگر را روى آن پهن ميكرد و هرگز ديده نشد كه چهار زانو بنشيند (36) .

24 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق از كتاب نبوت از على (ع) نقل كرده كه فرمود :
هيچ ديده نشد كه رسول خدا (ص) با كسى مصافحه كند و او جلوتر از طرف دست خود را بكشد ، بلكه آن فدر دست خود را در دست او نگه مي داشت تا او دست آن جناب را رها سازد و هيچ ديده نشد كه كسى با پر حرفى خود مزاحم آن حضرت شود و او از روى انزجار سكوت كند ، بلكه آن قدر حوصله به خرج مى داد تا طرف ساكت شود و هيچ ديده نشد كه در پيش روى كسى كه در خدمتش نشسته پاى خود را دراز كند و هيچ وقت مخير بين دو چيز نشد مگر اينكه دشوارتر آن دو را اختيار مى ‏فرمود و هيچ وقت در ظلمى كه به او مي شد به مقام انتقام در نيامد ، مگر اينكه محارم خدا هتك شود كه در اين صورت خشم مى ‏كرد و خشمش هم براى خداى تعالى بود و هيچ وقت در حال تكيه كردن غذا ميل نفرمود تا از دنيا رحلت كرد و هيچ وقت چيزى از او درخواست نشد كه در جواب بگويد :
"نه" ؛ و حاجت هيچ حاجتمندى را رد نكرد بلكه عملا يا به زبان به قدرى كه برايش ميسور بود آنرا برآورده مي ساخت.
نمازش در عين تماميت از همه نمازها سبك‏تر و خطبه ‏اش از همه خطبه‏ ها كوتاهتر و از هذيان دور بود و مردم ، آن جناب را به بوى خوشى كه از او به مشام مى رسيد مى شناختند و وقتى با ديگران بر سر يك سفره مى ‏نشست اولين كسى بود كه شروع به غذا خوردن مى ‏كرد و آخرين كسى بود كه از غذا دست مى ‏كشيد و هميشه از غذاى جلو خود ميل مى ‏فرمود ، تنها در رطب و خرما بود كه آن جناب دست دراز مي كرد و بهترش را برمى ‏چيد و وقتى چيزى مى ‏آشاميد آشاميدنش با سه نفس بود و آنرا مى ‏مكيد و مثل پاره ‏اى از مردم نمى ‏بلعيد و دست راستش اختصاص داشت براى خوردن و آشاميدن و جز با دست راست چيزى نمى ‏داد و چيزى نمى ‏گرفت و دست چپش براى كارهاى ديگرش بود ، رسول خدا با دست راست كار كردن را در جميع كارهاى خود دوست مى ‏داشت حتى در لباس پوشيدن و كفش به پا كردن و موى شانه زدنش.

و وقتى دعا مى ‏فرمود سه بار تكرار مى كرد و وقتى تكلم مى ‏فرمود در كلام خود تكرار نداشت و اگر اذن دخول مى ‏گرفت سه بار تكرار مى ‏نمود ، كلامش همه روشن بود به طورى كه هر شنونده ‏اى آنرا مى ‏فهميد ، وقتى تكلم مى ‏كرد چيزى شبيه نور از بين ثنايايش بيرون مى ‏جست و اگر آن جناب را مى ‏ديدى مى ‏گفتى افلج (37) است و حال آنكه چنين نبود ، نگاهش همه به گوشه چشم بود و هيچ وقت با كسى مطالبى را كه خوش آيند آنكس نبود در ميان نمى ‏گذاشت ، وقتى راه مى ‏رفت گوئى از كوه سرازير مى ‏شد و بارها مى ‏فرمود بهترين شما خوش اخلاق‏ترين شما است ، هيچ وقت طعم چيزى را مذمت نمى ‏كرد و آنرا نمى ‏ستود ، اهل علم و اصحاب حديث در حضورش نزاع نمى‏ كردند و هر دانشمندى كه موفق به درك حضورش شد اين معنا را گفت كه من به چشم خود احدى را نه قبل از او و نه بعد از او نظير او نديدم (38) .

25 ـ و در كتاب كافى به سند خود از جميل بن دراج از ابى عبد الله (ع) نقل كرده كه فرمود :
رسول خدا (ص) نگاه ‏هاى زير چشمى خود را در بين اصحابش به طور مساوى تقسيم كرده بود به اين معنا كه به تمام آنان به يك جور نظر مى ‏انداخت و همه را به يك چشم مى ‏ديد و نيز فرمود : هيچ اتفاق نيفتاد كه آن جناب پاى خود را در مقابل اصحابش دراز كند و اگر مردى با او مصافحه مى ‏كرد دست خود را از دست او بيرون نمى ‏كشيد و صبر مى ‏كرد تا طرف دست او را رها سازد ، از همين جهت وقتى مردم اين معنا را فهميدند هر كس با آن جناب مصافحه مى ‏كرد دست خود را مرتبا به طرف خود مى ‏كشيد تا آنكه از دست آن حضرت جدا مى ‏كرد. (39)

26 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق مى ‏گويد ، رسول خدا (ص) هر وقت حرف مى ‏زد در حرف زدنش تبسم مى ‏كرد. (40)

27 ـ و نيز از يونس شيبانى نقل مى ‏كنند كه گفت امام ابى عبد الله (ع) به من فرمود :
چطور است شوخى كردنتان با يكديگر ؟ عرض كردم خيلى كم است ، فرمود چرا با هم شوخى نمى‏ كنيد ؟ شوخى از خوش اخلاقى است و تو با شوخى مى ‏توانى در برادر مسلمانت مسرتى ايجاد كنى ، رسول خدا (ص) همواره با اشخاص شوخى مى ‏كرد و مى ‏خواست تا بدين وسيله آنان را مسرور سازد. (41)

28 ـ و نيز در آن كتاب از ابى القاسم كوفى در كتاب اخلاق خود از امام صادق (ع) روايت كرده كه فرمود :
هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه از شوخى بهره ‏اى دارد ، رسول الله (ص) هم با اشخاص شوخى مى ‏كرد ولى در شوخي هايش جز حق نمى ‏گفت. (42)

29 ـ و در كافى به سند خود از معمر بن خلاد نقل كرده كه گفت از حضرت ابى الحسن سؤال كرد كه قربانت شوم ، انسان با مردم آميزش و رفت و آمد دارد ، مردم مزاح مى ‏كنند مى ‏خندند ، تكليف چيست ؟ فرمود : عيبى ندارد اگر نباشد.
و من گمان مى ‏كنم مقصود آن جناب از جمله "اگر نباشد" اين بود كه اگر فحش نباشد ، آنگاه فرمود : مردى اعرابى به ديدن رسول الله مى ‏آمد و برايش هديه مى‏ آورد و همان جا به عنوان شوخى مى ‏گفت پول هديه ما را مرحمت كن رسول خدا هم مى ‏خنديد و وقتى اندوهناك مى ‏شد مى ‏فرمود : اعرابى چه شد كاش مى ‏آمد. (43)

30 ـ و در كافى به سند خود از طلحة بن زيد از امام ابى عبد الله (ع) روايت كرده كه فرمود :
رسول خدا (ص) بيشتر اوقات رو به قبله مى ‏نشست. (44)

31 ـ و در كتاب مكارم مى ‏گويد : رسول خدا (ص) رسمش اين بود كه وقتى مردم بچه‏ هاى نو رسيده خود را به عنوان تبرك خدمت آن جناب مى ‏آوردند ، آن حضرت براى احترام خانواده آن كودك ، وى را در دامن خود مى ‏گذاشت و چه بسا بچه در دامن آن حضرت بول مى ‏كرد و كسانى كه مى ‏ديدند ناراحت شده و سر و صدا راه مى ‏انداختند.
آن حضرت نهيب شان مى ‏كرد و مى‏ فرمود : هيچ وقت بول بچه را قطع مكنيد و بگذاريد تا آخر بول خود را بكند ، خلاصه صبر مى ‏كرد تا بچه تا به آخر بول كند آن گاه در حق آن دعا مى ‏فرمود و يا برايش اسم مى ‏گذاشت و با اين عمل خاندان كودك را بى نهايت مسرور مى ‏ساخت و طورى رفتار مى ‏كرد كه خانواده كودك احساس نمى ‏كردند كه آن جناب از بول بچه‏ شان متاذى شد تا در پى كار خود مى ‏شدند ، آن وقت برمى ‏خاست و لباس خود را مى ‏شست. (45)

32 ـ و نيز در همان كتاب روايت شده كه رسول خدا (ص) را رسم چنين بود كه اگر سوار بود هيچ وقت نمى ‏گذاشت كسى پياده همراهي اش كند يا او را سوار در رديف خود مى ‏كرد و يا مى ‏فرمود : تو جلوتر برو و در هر جا كه مى ‏گوئى منتظرم باش تا بيايم. (46)

33 ـ و نيز از كتاب اخلاق ابى القاسم كوفى نقل مى ‏كند كه نوشته است : در آثار و اخبار چنين آمده كه رسول خدا (ص) براى خود از احدى انتقام نگرفت ، بلكه هر كسى كه آزارش مى ‏كرد عفو مى ‏فرمود. (47)

34 ـ و نيز در مكارم الاخلاق مى ‏نويسد كه رسم رسول خدا (ص) اين بود كه اگر كسى از مسلمين را سه روز نمى ‏ديد جوياى حالش مى ‏شد ، اگر مى ‏گفتند سفر كرده حضرت دعاى خير براى او مى ‏فرمود و اگر مى ‏گفتند منزل است به زيارتش مى ‏رفت و اگر مى ‏گفتند مريض است عيادتش مى ‏فرمود. (48)

35 ـ و نيز از انس نقل مى ‏كند كه گفت : من 9 سال خدمتگذارى رسول خدا را كردم و هيچ به ياد ندارم كه در عرض اين مدت به من فرموده باشد چرا فلان كار را نكردى و نيز بياد ندارم كه در يكى از كارهايم خرده ‏گيرى كرده باشد. (49)

36 ـ و در كتاب احياء العلوم مى ‏گويد انس گفته: به آن خدائى كه رسول الله (ص) را به حق مبعوث كرد، هيچگاه نشد كه مرا در كارى كه كردم و او را خوش نيامد عتاب كرده باشد كه چرا چنين كردى ، نه تنها آن جناب مرا مورد عتاب قرار نداد بلكه اگر هم زوجات او مرا ملامت مى‏ كردند مى ‏فرمود متعرضش نشويد مقدر چنين بوده. (50)

37ـ و نيز در آن كتاب از انس نقل كرده كه گفت :
هيچيك از اصحاب و يا ديگران آن حضرت را نخواند مگر اينكه در جواب مى ‏فرمود :  "لبيك". (51)

38 ـ و نيز از او نقل كرده كه گفت اصحاب خود را هميشه براى احترام و به دست آوردن دل هايشان به كنيه ‏هايشان مى ‏خواند و اگر هم كسى كنيه نداشت خودش براى او كنيه مى ‏گذاشت. مردم هم او را به كنيه ‏اى كه آن جناب برايش گذاشته بود صدا مى ‏زدند. و هم چنين زنان اولاد دار و بى اولاد و حتى بچه‏ ها را كنيه مى ‏گذاشت و بدين وسيله دل هايشان را به دست مى ‏آورد . (52)

39ـ و نيز در آن كتاب است كه رسول خدا (ص) را رسم اين بود كه هر كه بر او وارد مى ‏شد تشك خود را زيرش مى ‏گسترانيد و اگر شخص وارد مى ‏خواست قبول نكند اصرار مى ‏كرد تا بپذيرد . (53)

40ـ و در كافى به اسناد خود از عجلان نقل كرده كه گفت :
من در حضور حضرت صادق (ع) بودم كه سائلى به در خانه ‏اش آمد ، آن حضرت برخاست و از ظرفى كه در آن خرما بود هر دو دست خود را پر كرده و به فقير داد ، چيزى نگذشت سائل ديگرى آمد و آن جناب برخاست و مشتى خرما به او داد ، سپس سائل سومى آمد حضرت برخاست و مشتى خرما نيز به او داد ، باز هم چيزى نگذشت سائل چهارمى آمد ، اين بار حضرت برخاست و به مرد سائل فرمود :
خدا ما و شما را روزى دهد؟
آنگاه به من فرمود : رسول خدا(ص) چنين بود كه احدى از او از مال دنيا چيزى درخواست نمى ‏كرد مگر اينكه آن حضرت مي دادش تا اينكه روزى زنى پسرى را كه داشت نزد آن حضرت فرستاد و گفت از رسول خدا چيزى بخواه اگر در جوابت فرمود چيزى در دست ما نيست بگو پس پيراهنت را به من ده ، امام صادق (ع) فرمود : رسول خدا (ص) پيراهن خود را در آورد و جلوى پسر انداخت (در نسخه ديگرى دارد پيراهن خود را كند و به او داد) خداى تعالى با آيه : "لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا ـ دست خود را بسته بگردن خود مكن و آنرا به كلى هم باز مكن تا اين چنين ملامت شده و تهى دست شوى"
آن جناب را تاديب كرده به ميانه روى در انفاق. (54)

41ـ و نيز در آن كتاب به سند خود از جابر از ابى جعفر (ع) روايت كرده كه فرمود :
رسول خدا (ص) هديه را قبول مى ‏كرد و ليكن صدقه نمى ‏خورد. (55)

42ـ و نيز در آن كتاب از موسى بن عمران بن بزيع نقل كرده كه گفت :
به حضرت رضا (ع) عرض كردم فدايت شوم مردم چنين روايت مى ‏كنند كه رسول خدا (ص) وقتى به دنبال كارى مى ‏رفت از راهى كه رفته بود برنمى ‏گشت ، بلكه از راه ديگرى مراجعت مى ‏فرمود ، آيا اين روايت صحيح است و رسول خدا (ص) چنين مي كرد ؟
آن حضرت در جواب فرمود : آرى من هم خيلى از اوقات چنين مى ‏كنم تو نيز چنين كن ، آنگاه به من فرمود : بدان كه اين عمل براى رسيدن به رزق نزديك‏تر است. (56)

43ـ و در كتاب اقبال به سند خود از ابى عبد الله (ع) نقل كرده كه فرمود :
رسول خدا (ص) هميشه بعد از طلوع آفتاب از خانه بيرون مى ‏آمد. (57)

44ـ و در كافى به سند خود از عبد الله بن مغيره از كسى كه براى او نقل نموده نقل كرده كه گفت :
رسول خدا (ص) وقتى وارد منزلى مي شد در نزديكترين جا ، نسبت به محل ورود مى ‏نشست. (58)

مؤلف: اين روايت را سبط طبرسى هم در كتاب المشكوة خود از كتاب محاسن و كتبى ديگر نقل كرده است. (59)



| قرآن و تفسیر | حدیث | اخلاق و ادب و عرفان | اجتماع ، زنان ، جوان ، خانواده | اصول و فروع دین و اعتقادات | ائمه و اولیا خدا | مهدویت |
نواهای مذهبی | پایگاه اسلامی مناجات