1 ـ در معانى الاخبار به يك طريق از ابى هاله تميمى از حسن بن على (ع) و بطريق
ديگر از حضرت رضا ، از آباء گرامش از على بن الحسين از حسن بن على (ع) و به طريق
ديگرى از مردى از اولاد ابى هاله از حسن بن على (ع) روايت شده كه گفت :
از دائى خود هند بن ابى هاله كه رسول خدا را براى مردم وصف مى كرد تقاضا كردم كه
مقدارى از اوصاف آن حضرت را براى من نيز بيان كند ، بلكه به اين وسيله علاقه ام
به آن جناب بيشتر شود او نيز تقاضايم را پذيرفت و گفت :
رسول خدا (ص) مردى بود كه در چشم هر بيننده بزرگ و موقر مى نمود و روى نيكويش
در تلألؤ چون ماه تمام و قامت رعنايش از قامت معتدل بلندتر و از بلندبالايان كوتاهتر
بود ، سرى بزرگ و موئى كه پيچ داشت و اگر هم گاهى موهايش آشفته مي شد شانه مى زد
و اگر گيسوان مى گذاشت از نرمه گوشش تجاوز نمى كرد. رنگى مهتابى و جبينى فراخ
و ابروانى باريك و طولانى داشت و فاصله بين دو ابرويش فراخ بود ، بين دو ابروانش
رگى بود كه در مواقع خشم از خود پر مى شد و اين رگ به طورى براق بود كه اگر كسى
دقت نمى كرد خيال مى كرد دنباله بينى آن جناب است ، و آن حضرت كشيده بينى است
، محاسن شريفش پر پشت و كوتاه و گونه هايش كم گوشت و غير برجسته بود ، دهانش خوشبو
و فراخ و بيشتر اوقات باز و دندان هايش از هم باز و جدا و چون مرواريد سفيد و موى
وسط سينه تا شكمش باريك بود و گردنش در زيبائى چنان بود كه تو گوئى گردن آهو است
و از روشنى و صفا تو گوئى نقره است ، خلقى معتدل ، بدنى فربه و عضلاتى در هم پيچيده
داشت در حالى كه شكمش از سينه جلوتر نبود ، فاصله بين دو شانه اش زياد و به اصطلاح
چهار شانه بود ، مفاصل استخوان هايش ضخيم و سينه اش گشاد و وقتى برهنه مى شد
بدنش بسيار زيبا و اندامش متناسب بود ، از بالاى سينه تا سره خطى از مو داشت ،
سينه و شكمش غير از اين خط از مو برهنه بود ولى از دو ذراع و پشت شانه و بالاى
سينه اش پر مو ، و بند دست هايش كشيده و محيط كف دستش فراخ و استخوان بندى آن
و استخوان بندى كف پايش درشت بود.سراپاى بدنش صاف و استخوان هايش باريك و بدون
برآمدگى بود و گودى كف پا و دستش از متعارف بيشتر و دو كف قدمش محدب و بيشتر از
متعارف برآمده و هم چنين پهن بود ، به طورى كه آب بر آن قرار مى گرفت ، وقتى قدم
برمى داشت تو گوئى آنرا از زمين مى كند و به ارامى گام برمى داشت و با وقار
راه مى پيمود و در راه رفتن سريع بود و راه رفتنش چنان بود كه تو گوئى از كوه
سرازير مى شود و وقتى به جائى التفات مى كرد با تمام بدن متوجه مى شد ، چشم
هايش افتاده يعنى نگاهش بيشتر به زمين بود تا به آسمان و آن قدر نافذ بود كه كسى
را ياراى خيره شدن بر آن نبود و به هر كس برمى خورد در سلام از او سبقت مى جست.
راوى گفت : پرسيدم منطقش را برايم وصف كن ، گفت :
رسول خدا (ص) دائما با غصه ها قرين و دائما در فكر بود و يك لحظه راحتى نداشت
، بسيار كم حرف بود و جز در مواقع ضرورت تكلم نمى فرمود و وقتى حرف مي زد كلام
را از اول تا به آخر با تمام فضاى دهان ادا مى كرد ، اين تعبير كنايه است از فصاحت
و كلامش همه كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود.
خلق نازنينش بسيار نرم بود ، به اين معنا كه نه كسى را با كلام خود مى آزرد و
نه به كسى اهانت مى نمود ، نعمت در نظرش بزرگ جلوه مى نمود ، اگر چه هم ناچيز
مى بود و هيچ نعمتى را مذمت نمى فرمود و در خصوص طعام ها مذمت نمى كرد و از
طعم آن تعريف هم نمى نمود ، دنيا و ناملايمات آن هرگز او را به خشم در نمى آورد
و وقتى كه حقى پايمال مى شد از شدت خشم كسى او را نمى شناخت و از هيچ چيزى پروا
نداشت تا آنكه احقاق حق مى كرد و اگر به چيزى اشاره مى فرمود با تمام كف دست
اشاره مى نمود و وقتى از مطلبى تعجب مى كرد دست ها را پشت و روى مى كرد و وقتى
سخن مى گفت انگشت ابهام دست چپ را به كف دست راست مى زد و وقتى غضب مى فرمود
روى مبارك را مى گرداند در حالتى كه چشم ها را هم مى بست و وقتى مى خنديد خنده
اش تبسمى شيرين بود به طورى كه تنها دندان هاى چون تگرگش نمايان مى شد.
صدوق (عليه الرحمه) در كتاب مزبور مى گويد : تا اينجا روايت ابى القاسم بن
منيع از اسماعيل بن محمد بن اسحاق بن جعفر بن محمد بود و از اين پس تا آخر روايت
عبد الرحمن است ، در اين روايت حسن بن على (ع) مى فرمايد :
تا مدتى من اين اوصاف را كه از دائى خود شنيده بودم از حسين (ع) كتمان مى كردم
تا اينكه وقتى برايش نقل كردم ، ديدم او بهتر از من وارد است ، پرسيدم تو از كه
شنيدى ، گفت : من از پدرم امير المؤمنين (ع) از وضع داخلى و خارجى رسول خدا (ص)
و هم چنين از چگونگى مجلسش و از شكل و شمايلش سؤال كردم ، آن جناب نيز چيزى را
فروگذار نفرمود.
حسين (ع) براى برادر خود چنين نقل كرد كه : من از پدرم از روش رفتار رسول خدا (ص)
در منزل پرسيدم، فرمود :
به منزل رفتنش به اختيار خود بود و وقتى تشريف مى برد ، وقت خود را در خانه به
سه جزء تقسيم مى كرد ، قسمتى را براى عبادت خدا و قسمتى را براى به سر بردن با
اهلش و قسمتى را به خود اختصاص مى داد ، در آن قسمتى هم كه مربوط به خودش بود
، باز به كلى قطع رابطه نمى كرد ، بلكه مقدارى از آن را به وسيله خواص خود در
كارهاى عامه مردم صرف مى فرمود و از آن مقدار چيزى را براى خود ذخيره نمى كرد.
سپس از پدرم امير المؤمنين (ع) از برنامه و سيره آن جناب در خارج از منزل پرسيدم
، فرمود :
رسول خدا (ص) زبان خود را از غير سخنان مورد لزوم باز مى داشت و با مردم انس مى
گرفت و آنان را از خود رنجيده خاطر نمى كرد ، بزرگ هر قومى را احترام مى كرد
و توليت امور قوم را به او واگذار مى نمود ، هميشه از مردم برحذر بود و خود را
مى پائيد و در عين حال بشره و خلق خود را درهم نمى پيچيد ، همواره از اصحاب خود
تفقد مى كرد و از مردم حال مردم را مى پرسيد و هر عمل نيكى را تحسين و تقويت
مى كرد و هر عمل زشتى را تقبيح مى نمود ، در همه امور ميانه رو بود ، گاهى افراط
و گاهى تفريط نمى كرد ، از غفلت مسلمين و انحرافشان غافل نبود و در باره حق ،
كوتاهى نمى كرد و از آن تجاوز نمى نمود ، در ميان اطرافيان خود كسى را برگزيده
تر و بهتر مى دانست كه داراى فضيلت بيشتر و براى مسلمين خيرخواه تر بود و در
نزد او مقام و منزلت آن كسى بزرگتر بود كه مواسات و پشتيبانيش براى مسلمين بهتر
بود.
سيد الشهدا (ص) سپس فرمود : من از پدر بزرگوارم از وضع مجلس رسول الله (ص) پرسيدم ، فرمود : هيچ نشست و برخاستى نمی كرد مگر با ذكر خدا و در هيچ مجلسى جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمى كرد و از صدرنشينى نهى مى فرمود و در مجالس هر جا كه خالى بود مى نشست و اصحاب را هم دستور مى داد كه چنان كنند. و در مجلس ، حق همه را ادا مى كرد ، به طورى كه احدى از همنشينانش احساس نمى كرد كه از ديگران در نزد او محترم تر است ، و هر كسى كه شرفياب حضورش مى شد اين قدر صبر مى كرد تا خود او برخيزد و برود و هر كس حاجتى از او طلب مى كرد برنمى گشت مگر اينكه يا حاجت خود را گرفته بود ، يا با بيانى قانع ، دلخوش شده بود ، خلق نازنينش اين قدر نرم بود كه به مردم اجازه مى داد او را براى خود پدرى مهربان بپندارند ، و همه نزد او در حق مساوى بودند ، مجلسش ، مجلس حلم و حيا و راستى و امانت بود و در آن صداها بلند نمى شد و نواميس و احترامات مردم هتك نمى گرديد و اگر احيانا از كسى لغزشى سر مى زد ، آن جناب طورى تاديبش مى فرمود كه براى هميشه مراقب مى شد ، همنشينانش همه با هم متعادل بودند و مى كوشيدند كه با تقوا يكديگر را مواصلت كنند ، با يكديگر متواضع بودند ، بزرگتران را احترام نموده و به كوچكتران مهربان بودند و صاحبان حاجت را بر خود مقدم مى شمردند و غريبها را حفاظت مى كردند.
و وقتى تكلم مى فرمود همنشينانش سرها را به زير مى انداختند گوئى مرگ بر سر
آنها سايه افكنده است و وقتى ساكت مى شد ، آنها تكلم مى كردند و در حضور او نزاع
و مشاجره نمى كردند و اگر كسى تكلم مى كرد ديگران سكوت مى كردند تا كلامش پايان
پذيرد و تكلمشان در حضور آن جناب به نوبت بود ، اگر همنشينانش از چيزى به خنده
مى افتادند ، آن جناب نيز مى خنديد و اگر از چيزى تعجب مى كردند او نيز تعجب
مى كرد و اگر ناشناسى از آن حضرت چيزى مى خواست و در درخواستش اسائه ادب و جفائى
مى كرد ، آن جناب تحمل مى نمود ، به حدى كه اصحابش در صدد رفع مزاحمت او برمي
امدند و آن حضرت مى فرمود :
هميشه صاحبان حاجت را معاونت و يارى كنيد و هرگز ثناى كسى را نمى پذيرفت مگر اينكه
به وى احسانى كرده باشد و كلام احدى را قطع نمى كرد مگر اينكه مى ديد كه از حد
مشروع تجاوز مى كند كه در اين صورت يا به نهى و بازداريش از تجاوز يا به برخاستن
از مجلس كلامش را قطع مى كرد.
مؤلف : اين روايت را صاحب كتاب مكارم الاخلاق از كتاب محمد بن اسحاق بن ابراهيم طالقانى به طريقى كه او به حسنين (ع) دارد نقل كرده (2) ، مرحوم مجلسى هم در بحار الانوار فرموده (3) ، كه اين روايت از اخبار مشهور است ، عامه هم آنرا در بيشتر كتاب هاى خود نقل كرده اند ، سپس مؤلف اضافه مى كند كه بر طبق مفاد اين روايت و يا بعضى از مضامين آن ، روايات بسيارى از صحابه رسول خدا (ص) نقل شده است.
2ـ و در كتاب احياء العلوم است كه : رسول خدا گفتارش از همه فصيح تر و شيرين تر بود ـ تا آنجا كه مي گويد : و سخنانش همه كلمات كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود و چنان بود كه گوئى اجزاى آنان تابع يكديگرند ، وقتى سخن مى گفت بين جملات را فاصله مى داد تا اگر كسى بخواهد سخنانش را حفظ كند فرصت داشته باشد ، جوهره صدايش بلند و از تمامى مردم خوش نغمه تر بود. (4)
3ـ و شيخ در كتاب تهذيب به سند خود از اسحاق بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر از پدران بزرگوارش از على (ع) نقل كرده كه فرمود : از رسول خدا (ص) شنيدم كه مى فرمود : من مبعوث شده ام به مكارم اخلاق و محاسن آن (5) .
4ـ و در كتاب مكارم الاخلاق است كه ابى سعيد خدرى گفت : حياى رسول خدا (ص) از عروس حجله بيشتر بود و چنان بود كه اگر چيزى را دوست نمى داشت ما از قيافه اش مى فهميديم. (6)
6 ـ و در نهج البلاغه مى فرمايد : پس بايد كه تاسى كنى به نبى اطهر و اطيب
ـ تا آنجا كه مى فرمايد ـ از خوردني هاى دنيا اندك و به اطراف دندان خورد و دهان
خود را از آن پر نكرد و به آن التفاتى ننمود ، لاغرترين اهل دنيا بود از حيث تهى
گاه و گرسنه ترين شان بود از جهت شكم ، خزائن دنيا بر او عرضه شد ، ليكن او از
قبولش استنكاف نمود ، وقتى فهميد كه خداى تعالى چيزى را دشمن دارد او نيز دشمن
مى داشت و هر چيزى را كه خداى تعالى حقير مى دانست او نيز تحقيرش مى كرد و ما
بر عكس آن جنابيم و اگر از معايب چيزى در ما نبود جز همين كه دوست مى داريم دنيائى
را كه خدا دشمن داشته و بزرگ مى شماريم دنيائى را كه خدايش تحقير كرده ، همين
براى شقاوت و بدبختى و نافرمانيمان بس بود و حال آنكه رسول الله (ص) روى زمين غذا
مى خورد و چون بندگان مى نشست و كفش خود را بدست خود مى دوخت و بر الاغ لخت
سوار مى شد و شخصى ديگرى را هم پشت سر خود بر آن حيوان سوار مى كرد ، وقتى ديد
پرده در خانه اش تصوير دارد به يكى از زنان خود فرمود :
اى فلان اين پرده را از نظرم پنهان كن تا آنرا نبينم ، چون هر وقت چشمم بدان مى
افتد به ياد دنيا و زخارف آن مى افتم ، آرى به قلب و از صميم دل از دنيا اعراض
كرده بود و يادش را در دل خود كشته و از بين برده بود تا جائى كه دوست مى داشت
زينت دنيا را حتى به چشم هم نبيند تا هوس لباس فاخر نكند و دنيا را خانه قرار نبيند
و اميدوار اقامت در آن نشود ، از اين رو دنيا را به كلى از دل خود بيرون كرد و
ياد آن را از قلب كوچ داد و از نظر دور بين خود هم پنهان نمود ، آرى ، وقتى شخصى
از چيزى بدش آيد نظر كردن به آن را هم دوست نمى دارد ، حتى دوست نمى دارد كه
كسى نزد او اسم آن چيز را ببرد (8) .
7 ـ و در كتاب احتجاج از موسى بن جعفر از پدرش و از پدرانش از حسن بن على از پدرش على (ع) روايت كرده كه در ضمن خبرى طولانى فرمود : رسول خدا (ص) از خوف خداى عز و جل آنقدر مى گريست كه سجاده و مصلايش از اشك چشم او تر مى شد با اينكه جرم و گناهى هم نداشت (9) .
مؤلف : گويا سائل خيال مى كرده كه به طور كلى عبادت براى ايمنى از عذاب است و حال آنكه چنين نيست ، بلكه رواياتى وارد شده كه عبادت از ترس عذاب مانند عبادت بندگان از ترس موالى است ، بناى پاسخ آن جناب هم بر اين است كه عبادت از باب شكر خداى سبحان است و اين چنين عبادت ، عبادت كرام و قسم ديگرى است از عبادت.
و در ماثور از ائمه اهل بيت (ع) هم وارد شده كه بعضى از عبادت ها از ترس عقاب است و اين عبادت نظير عبادتى است كه غلامان براى آقاى خود و از ترس او انجام مى دهند و بعضى از عبادات عبادتى است كه به طمع ثواب انجام مى شود ، اين عبادت نظير عبادت تجار است كه از هر كارى سود آنرا در نظر دارند و بعضى از آنها عبادتى است كه به خاطر اداى شكر نعمت هاى خداى سبحان انجام مى شود (11) . و در بعضى روايات از اين قسم عبادت تعبير شده به اينكه به خاطر محبت خداى سبحان انجام مى شود و در بعضى از روايات ديگر دارد كه بخاطر اين انجام مى شود كه خدا را اهل و سزاوار عبادت مى بيند.
و ما در تفسير جمله "سيجزى الله الشاكرين" (12) در جلد چهارم ص 75 اين كتاب در باره معناى اين روايات بطور مفصل بحث كرديم و در آنجا گفتيم كه شكر در عبادت خدا ، عبارتست از اخلاص نيت براى خدا و شاكرين همان مخلصين (به فتح لام) از بندگان خدايند و مقصود از آيه شريفه : " سبحان الله عما يصفون.الا عباد الله المخلصين " (13) و امثال آن ، همين مخلصين مى باشند.
9ـ و در كتاب ارشاد ديلمى است كه ابراهيم خليل (ع) وقتى به نماز مى ايستاد جوش و خروشى نظير هيجان و اضطراب اشخاص ترسيده ، از او شنيده مى شد و رسول الله (ص) هم همين طور بود (14) .
10ـ و در تفسير ابى الفتوح از ابى سعيد خدرى روايت شده كه گفت : وقتى آيه شريفه "و اذكروا الله كثيرا ـ و خدا را بسيار ذكر كنيد. " نازل شد رسول الله (ص) مشغول به ذكر خدا گشت تا جائى كه كفار مى گفتند اين مرد جن زده شده است. (15)
12 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق از كتاب : "النبوة" از على (ع) نقل مى كند كه آن جناب هر وقت رسول خدا (ص) را وصف مى كرد مى فرمود : كف دستش از تمامى كف ها سخى تر و سينه اش از همه سينه ها جرأت دارتر و لهجه اش از همه لهجه ها و زبانها راستگوتر و به عهد و پيمان از همه مردم وفادارتر و خوى نازنينش از خوى همه نرم تر و دودمانش از همه دودمان ها كريم تر و محترم تر ، اگر كسى ناگهانى مي ديدش از او هيبت مى برد و اگر كسى با او از روى معرفت همنشين بود دوستش مى داشت ، قبل از او و بعد از او من هرگز كسى را مثل او نديدم. (17)
13 ـ و در كتاب كافى به سند خود از عمر بن على از پدر بزرگوارش نقل مى كند كه فرمود : از جمله سوگندهاى رسول خدا اين بود كه مى فرمود : "لا و استغفر الله ـ نه و از خدا آمرزش مى خواهم". (18)
14 ـ و در احياء العلوم است كه آن جناب وقتى خيلى خوشحال مى شد زياد دست به محاسن شريف خود مى كشيد (19) .
15 ـ و نيز در همان كتاب است كه : رسول خدا (ص) سخى ترين مردم بود ، به طورى
كه هيچ وقت درهم و دينارى نزدش نمى ماند حتى اگر وقتى چيزى نزدش زيادى مى ماند
و تا شب كسى را نمى يافت كه آنرا به او بدهد، به خانه نمى رفت تا ذمه خود را
از آن برى سازد و آنرا به محتاجى برساند و از آنچه خدا روزيش مى كرد بيش از آذوقه
يكسال از خرما و جوى كه در دسترس بود براى خود ذخيره نمى كرد و مابقى را در راه
خدا صرف مى كرد ، كسى از آن جناب چيزى درخواست نمى كرد مگر اينكه آن حضرت حاجتش
را هر چه بود برآورده مى نمود و همچنين مى داد تا آنكه نوبت مى رسيد به غذاى
ذخيره يكساله اش از آنهم ايثار مى فرمود و بسيار اتفاق مى افتاد كه قبل از گذشتن
يكسال قوت خود را انفاق كرده و اگر چيز ديگرى عايدش نمى شد خود محتاج شده بود.
غزالى سپس اضافه مى كند كه :
رسول خدا (ص) حق را انفاذ مى كرد اگر چه ضررش عايد خودش و يا اصحابش مى شد.
و نيز مى گويد : رسول خدا (ص) دشمنان زيادى داشت و با اين حال در بين آنان تنها و بدون نگهبان رفت و آمد مى كرد.
و نيز مى گويد كه هيچ امرى از امور دنيا آن جناب را به هول و هراس در نمى آورد.
و نيز مى گويد : رسول خدا (ص) داراى غلامان و كنيزانى بود و در خوراك و پوشاك از ايشان برترى نمى جست و هيچ دقيقه اى از عمر شريفش را بيهوده و بدون عملى در راه خدا و يا كارى از كارهاى لازم خويشتن نمى گذراند و گاهى براى سركشى به اصحاب خود به باغاتشان تشريف مى برد و هرگز مسكينى را براى تهى دستى و يا مرضش تحقير نمى كرد و از هيچ سلطانى به خاطر سلطنتش نمى ترسيد ، آن فقير و اين سلطان را به يك نحو دعوت به توحيد مى نمود (20) .
16 ـ و نيز در كتاب مزبور مى گويد : رسول خدا (ص) از همه مردم ديرتر به غضب درمى آمد و از همه زودتر آشتى مى كرد و خشنود مى شد و از همه مردم رؤف تر به مردم بود و بهترين مردم و نافعترين آنان بود براى مردم (21) .
17 ـ و نيز در آن كتاب مى گويد :
رسول خدا (ص) چنان بود كه اگر مسرور و راضى مى شد مسرت و رضايتش براى مردم بهترين
مسرت ها و رضايت ها بود ، اگر موعظه مى كرد موعظه اش جدى بود نه به شوخى و
اگر غضب مى كرد ـ و البته جز براى خدا غضب نمى كرد ـ هيچ چيزى تاب مقاومت در
برابر غضبش را نداشت و هم چنين در تمامى امورش همين طور بود ، وقتى هم كه به مصيبتى
و يا به ناملايمى برمى خورد امر را به خدا واگذار مى كرد و از حول و قوه خويش
تبرى مى جست و از خدا راه چاره مى خواست (22) .
مؤلف : معانى توكل بر خدا و تفويض امر به او و تبرى از حول و قوه خويشتن و راه
چاره از خدا خواستن همه به هم مربوط و برگشت همه آنها به يك اصل است و آن اين است
كه براى امور استنادى است به اراده الهى اى كه غالب بر هر اراده ديگرى است و هرگز
مغلوب نمى شود و قدرت الهى اى كه مافوق هر قدرت و غير متناهى است و اين خود معنا
و حقيقتى است كه كتاب خدا و سنت رسول گراميش متفقا مردم را به اعتقاد بر آن و عمل
بر طبق آن دعوت كرده اند ، قرآن كريم مى فرمايد :
"و على الله فليتوكل المتوكلون" (23) و نيز مى فرمود :
"و افوض امرى الى الله" (24) و نيز مى فرمود : "و من يتوكل على الله
فهو حسبه" (25)
و نيز مى فرمايد : "الا له الخلق و الامر" (26)
و نيز مى فرمايد : "و ان الى ربك المنتهى" (27) و غير اين از
آيات و روايات در اين باره از حد شمارش افزون است.
و متخلق به اين خلق ها و متادب به اين آداب شدن علاوه بر اينكه آدمى را در مسير حقايق و واقعيات قرار داده و عملش را منطبق بر وجهى مى سازد كه بر حسب واقع بايد آن طور واقع شود و علاوه بر اينكه آدمى را مستقر در دين فطرت كرده و اين معنا را ارتكازى آدمى مى كند كه حقيقت هر چيزى و نشانه حقيقت بودن آن برگشت حقيقى آن است به خداى سبحان ، كما اينكه خود فرمود : "الا الى الله تصير الامور" (28) علاوه بر اين ، فائده مهم ديگرى دارد و آن اين است كه اتكا و اعتماد انسان بر پروردگارش ـ در حالتى انسان را آشناى به پروردگارى مى كند كه داراى قدرت غير متناهى و ارادهاى قاهر غير مغلوب است ـ اراده اش را چنان كشش داده و عزمش را چنان راسخ مى كند كه موانعى كه پيش مى آيد، در او رخنه نكرده و رنج و تعبى كه در راه رسيدن به هدف مى بيند خللى در او وارد نمى سازد و هيچ تسويلى نفسانى و وسوسه شيطانى كه به صورت خطور هاى وهمى در ضمير انسان خودنمائى مى كند آنرا از بين نمى برد.
18ـ و در كتاب ارشاد ديلمى است كه : رسول خدا (ص) لباس خود را خودش وصله مى زد و كفش خود را خود مى دوخت و گوسفند خود را مى دوشيد و با بردگان هم غذا مى شد و بر زمين مى نشست و بر دراز گوش سوار مى شد و ديگرى را هم پشت سر خود بر آن سوار مى كرد و حيا مانعش نمى شد از اينكه مايحتاج خود را خودش از بازار تهيه كرده به سوى اهل خانه اش ببرد ، به توانگران و فقرا دست مى داد و دست خود را نمى كشيد تا طرف دست خود را بكشد ، به هر كس مى رسيد چه توانگر و چه درويش و چه كوچك و چه بزرگ سلام مي داد و اگر چيزى تعارفش مى كردند آنرا تحقير نمى كرد اگر چه يك خرماى پوسيده بود ، رسول خدا (ص) بسيار خفيف المؤنه و كريم الطبع و خوش معاشرت و خوش رو بود و بدون اينكه ، بخندد هميشه تبسمى بر لب داشت و بدون اينكه چهره اش در هم كشيده باشد هميشه اندوهگين به نظر مى رسيد و بدون اينكه از خود ذلتى نشان دهد همواره متواضع بود و بدون اينكه اسراف بورزد سخى بود ، بسيار دل نازك و مهربان به همه مسلمانان بود ، هرگز از روى سيرى آروغ نزد و هرگز دست طمع به سوى چيزى دراز نكرد (29) .
21 ـ و در كتاب فقيه از على (ع) روايت شده كه به مردى از بنى سعد فرمود :
آيا تو را از خود و از فاطمه حديث نكنم ـ تا آنجا كه فرمود ـ پس صبح شد و رسول
الله (ص) بر ما وارد شد در حالى كه من و فاطمه هنوز در بستر خود بوديم ، فرمود
: سلام عليكم ، ما از جهت اينكه در چنين حالى بوديم شرم كرده ، جواب سلامش نگفتيم
، بار ديگر فرمود : السلام عليكم باز ما جواب نداديم ، بار سوم فرمود : السلام
عليكم اينجا بود كه ترسيديم اگر جواب نگوئيم آن جناب مراجعت كنند چه عادت آن حضرت
چنين بود كه سه نوبت سلام مى كرد اگر جواب مى شنيد و اذن مى گرفت داخل مى شد
و گرنه برمى گشت ، از اين جهت ناچار گفتيم : و عليك السلام يا رسول الله ، درآى
، آن حضرت بعد از شنيدن اين جواب داخل شد ... (32) .
مؤلف: صدوق (عليه الرحمه) هم اين روايت را بدون ذكر سند نقل كرده (34) و همچنين سبط طبرسى در كتاب المشكوة آنرا از كتاب محاسن نقل كرده است (35) .
23 ـ و نيز در كافى به سند خود از حضرت عبد العظيم بن عبد الله حسنى نقل كرده كه ايشان بدون ذكر سند از رسول خدا (ص) نقل كرده و گفته كه آن حضرت سه جور مى نشست : يكى"قرفصاء" و آن عبارت از اين بود كه ساق هاى پا را بلند مى كرد و دو دست خود را از جلو بر آنها حلقه مى زد و با دست راست بازوى چپ و با دست چپ بازوى راست را مى گرفت ، دوم اينكه دو زانوى خود و نوك انگشتان پا را به زمين مى گذاشت ، سوم اينكه يك پا را زير ران خود گذاشته و پاى ديگر را روى آن پهن ميكرد و هرگز ديده نشد كه چهار زانو بنشيند (36) .
24 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق از كتاب نبوت از على (ع) نقل كرده كه فرمود :
هيچ ديده نشد كه رسول خدا (ص) با كسى مصافحه كند و او جلوتر از طرف دست خود را
بكشد ، بلكه آن فدر دست خود را در دست او نگه مي داشت تا او دست آن جناب را رها
سازد و هيچ ديده نشد كه كسى با پر حرفى خود مزاحم آن حضرت شود و او از روى انزجار
سكوت كند ، بلكه آن قدر حوصله به خرج مى داد تا طرف ساكت شود و هيچ ديده نشد كه
در پيش روى كسى كه در خدمتش نشسته پاى خود را دراز كند و هيچ وقت مخير بين دو چيز
نشد مگر اينكه دشوارتر آن دو را اختيار مى فرمود و هيچ وقت در ظلمى كه به او مي
شد به مقام انتقام در نيامد ، مگر اينكه محارم خدا هتك شود كه در اين صورت خشم
مى كرد و خشمش هم براى خداى تعالى بود و هيچ وقت در حال تكيه كردن غذا ميل نفرمود
تا از دنيا رحلت كرد و هيچ وقت چيزى از او درخواست نشد كه در جواب بگويد :
"نه" ؛ و حاجت هيچ حاجتمندى را رد نكرد بلكه عملا يا به زبان به قدرى كه برايش
ميسور بود آنرا برآورده مي ساخت.
نمازش در عين تماميت از همه نمازها سبكتر و خطبه اش از همه خطبه ها كوتاهتر
و از هذيان دور بود و مردم ، آن جناب را به بوى خوشى كه از او به مشام مى رسيد
مى شناختند و وقتى با ديگران بر سر يك سفره مى نشست اولين كسى بود كه شروع به
غذا خوردن مى كرد و آخرين كسى بود كه از غذا دست مى كشيد و هميشه از غذاى جلو
خود ميل مى فرمود ، تنها در رطب و خرما بود كه آن جناب دست دراز مي كرد و بهترش
را برمى چيد و وقتى چيزى مى آشاميد آشاميدنش با سه نفس بود و آنرا مى مكيد و
مثل پاره اى از مردم نمى بلعيد و دست راستش اختصاص داشت براى خوردن و آشاميدن
و جز با دست راست چيزى نمى داد و چيزى نمى گرفت و دست چپش براى كارهاى ديگرش
بود ، رسول خدا با دست راست كار كردن را در جميع كارهاى خود دوست مى داشت حتى
در لباس پوشيدن و كفش به پا كردن و موى شانه زدنش.
و وقتى دعا مى فرمود سه بار تكرار مى كرد و وقتى تكلم مى فرمود در كلام خود تكرار نداشت و اگر اذن دخول مى گرفت سه بار تكرار مى نمود ، كلامش همه روشن بود به طورى كه هر شنونده اى آنرا مى فهميد ، وقتى تكلم مى كرد چيزى شبيه نور از بين ثنايايش بيرون مى جست و اگر آن جناب را مى ديدى مى گفتى افلج (37) است و حال آنكه چنين نبود ، نگاهش همه به گوشه چشم بود و هيچ وقت با كسى مطالبى را كه خوش آيند آنكس نبود در ميان نمى گذاشت ، وقتى راه مى رفت گوئى از كوه سرازير مى شد و بارها مى فرمود بهترين شما خوش اخلاقترين شما است ، هيچ وقت طعم چيزى را مذمت نمى كرد و آنرا نمى ستود ، اهل علم و اصحاب حديث در حضورش نزاع نمى كردند و هر دانشمندى كه موفق به درك حضورش شد اين معنا را گفت كه من به چشم خود احدى را نه قبل از او و نه بعد از او نظير او نديدم (38) .
25 ـ و در كتاب كافى به سند خود از جميل بن دراج از ابى عبد الله (ع) نقل كرده
كه فرمود :
رسول خدا (ص) نگاه هاى زير چشمى خود را در بين اصحابش به طور مساوى تقسيم كرده
بود به اين معنا كه به تمام آنان به يك جور نظر مى انداخت و همه را به يك چشم
مى ديد و نيز فرمود : هيچ اتفاق نيفتاد كه آن جناب پاى خود را در مقابل اصحابش
دراز كند و اگر مردى با او مصافحه مى كرد دست خود را از دست او بيرون نمى كشيد
و صبر مى كرد تا طرف دست او را رها سازد ، از همين جهت وقتى مردم اين معنا را
فهميدند هر كس با آن جناب مصافحه مى كرد دست خود را مرتبا به طرف خود مى كشيد
تا آنكه از دست آن حضرت جدا مى كرد. (39)
26 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق مى گويد ، رسول خدا (ص) هر وقت حرف مى زد در حرف زدنش تبسم مى كرد. (40)
27 ـ و نيز از يونس شيبانى نقل مى كنند كه گفت امام ابى عبد الله (ع) به من
فرمود :
چطور است شوخى كردنتان با يكديگر ؟ عرض كردم خيلى كم است ، فرمود چرا با هم شوخى
نمى كنيد ؟ شوخى از خوش اخلاقى است و تو با شوخى مى توانى در برادر مسلمانت مسرتى
ايجاد كنى ، رسول خدا (ص) همواره با اشخاص شوخى مى كرد و مى خواست تا بدين وسيله
آنان را مسرور سازد. (41)
28 ـ و نيز در آن كتاب از ابى القاسم كوفى در كتاب اخلاق خود از امام صادق (ع)
روايت كرده كه فرمود :
هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه از شوخى بهره اى دارد ، رسول الله (ص) هم با اشخاص شوخى
مى كرد ولى در شوخي هايش جز حق نمى گفت. (42)
29 ـ و در كافى به سند خود از معمر بن خلاد نقل كرده كه گفت از حضرت ابى الحسن
سؤال كرد كه قربانت شوم ، انسان با مردم آميزش و رفت و آمد دارد ، مردم مزاح مى
كنند مى خندند ، تكليف چيست ؟ فرمود : عيبى ندارد اگر نباشد.
و من گمان مى كنم مقصود آن جناب از جمله "اگر نباشد" اين بود كه اگر فحش نباشد
، آنگاه فرمود : مردى اعرابى به ديدن رسول الله مى آمد و برايش هديه مى آورد
و همان جا به عنوان شوخى مى گفت پول هديه ما را مرحمت كن رسول خدا هم مى خنديد
و وقتى اندوهناك مى شد مى فرمود : اعرابى چه شد كاش مى آمد. (43)
30 ـ و در كافى به سند خود از طلحة بن زيد از امام ابى عبد الله (ع) روايت كرده
كه فرمود :
رسول خدا (ص) بيشتر اوقات رو به قبله مى نشست. (44)
32 ـ و نيز در همان كتاب روايت شده كه رسول خدا (ص) را رسم چنين بود كه اگر سوار بود هيچ وقت نمى گذاشت كسى پياده همراهي اش كند يا او را سوار در رديف خود مى كرد و يا مى فرمود : تو جلوتر برو و در هر جا كه مى گوئى منتظرم باش تا بيايم. (46)
33 ـ و نيز از كتاب اخلاق ابى القاسم كوفى نقل مى كند كه نوشته است : در آثار و اخبار چنين آمده كه رسول خدا (ص) براى خود از احدى انتقام نگرفت ، بلكه هر كسى كه آزارش مى كرد عفو مى فرمود. (47)
34 ـ و نيز در مكارم الاخلاق مى نويسد كه رسم رسول خدا (ص) اين بود كه اگر كسى از مسلمين را سه روز نمى ديد جوياى حالش مى شد ، اگر مى گفتند سفر كرده حضرت دعاى خير براى او مى فرمود و اگر مى گفتند منزل است به زيارتش مى رفت و اگر مى گفتند مريض است عيادتش مى فرمود. (48)
35 ـ و نيز از انس نقل مى كند كه گفت : من 9 سال خدمتگذارى رسول خدا را كردم و هيچ به ياد ندارم كه در عرض اين مدت به من فرموده باشد چرا فلان كار را نكردى و نيز بياد ندارم كه در يكى از كارهايم خرده گيرى كرده باشد. (49)
36 ـ و در كتاب احياء العلوم مى گويد انس گفته: به آن خدائى كه رسول الله (ص) را به حق مبعوث كرد، هيچگاه نشد كه مرا در كارى كه كردم و او را خوش نيامد عتاب كرده باشد كه چرا چنين كردى ، نه تنها آن جناب مرا مورد عتاب قرار نداد بلكه اگر هم زوجات او مرا ملامت مى كردند مى فرمود متعرضش نشويد مقدر چنين بوده. (50)
37ـ و نيز در آن كتاب از انس نقل كرده كه گفت :
هيچيك از اصحاب و يا ديگران آن حضرت را نخواند مگر اينكه در جواب مى فرمود :
"لبيك". (51)
38 ـ و نيز از او نقل كرده كه گفت اصحاب خود را هميشه براى احترام و به دست آوردن دل هايشان به كنيه هايشان مى خواند و اگر هم كسى كنيه نداشت خودش براى او كنيه مى گذاشت. مردم هم او را به كنيه اى كه آن جناب برايش گذاشته بود صدا مى زدند. و هم چنين زنان اولاد دار و بى اولاد و حتى بچه ها را كنيه مى گذاشت و بدين وسيله دل هايشان را به دست مى آورد . (52)
39ـ و نيز در آن كتاب است كه رسول خدا (ص) را رسم اين بود كه هر كه بر او وارد مى شد تشك خود را زيرش مى گسترانيد و اگر شخص وارد مى خواست قبول نكند اصرار مى كرد تا بپذيرد . (53)
40ـ و در كافى به اسناد خود از عجلان نقل كرده كه گفت :
من در حضور حضرت صادق (ع) بودم كه سائلى به در خانه اش آمد ، آن حضرت برخاست و
از ظرفى كه در آن خرما بود هر دو دست خود را پر كرده و به فقير داد ، چيزى نگذشت
سائل ديگرى آمد و آن جناب برخاست و مشتى خرما به او داد ، سپس سائل سومى آمد حضرت
برخاست و مشتى خرما نيز به او داد ، باز هم چيزى نگذشت سائل چهارمى آمد ، اين بار
حضرت برخاست و به مرد سائل فرمود :
خدا ما و شما را روزى دهد؟
آنگاه به من فرمود : رسول خدا(ص) چنين بود كه احدى از او از مال دنيا چيزى درخواست
نمى كرد مگر اينكه آن حضرت مي دادش تا اينكه روزى زنى پسرى را كه داشت نزد آن
حضرت فرستاد و گفت از رسول خدا چيزى بخواه اگر در جوابت فرمود چيزى در دست ما نيست
بگو پس پيراهنت را به من ده ، امام صادق (ع) فرمود : رسول خدا (ص) پيراهن خود را
در آورد و جلوى پسر انداخت (در نسخه ديگرى دارد پيراهن خود را كند و به او داد)
خداى تعالى با آيه : "لا تجعل يدك مغلولة الى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد
ملوما محسورا ـ دست خود را بسته بگردن خود مكن و آنرا به كلى هم باز مكن تا اين
چنين ملامت شده و تهى دست شوى"
آن جناب را تاديب كرده به ميانه روى در انفاق. (54)
41ـ و نيز در آن كتاب به سند خود از جابر از ابى جعفر (ع) روايت كرده كه فرمود
:
رسول خدا (ص) هديه را قبول مى كرد و ليكن صدقه نمى خورد. (55)
42ـ و نيز در آن كتاب از موسى بن عمران بن بزيع نقل كرده كه گفت :
به حضرت رضا (ع) عرض كردم فدايت شوم مردم چنين روايت مى كنند كه رسول خدا (ص)
وقتى به دنبال كارى مى رفت از راهى كه رفته بود برنمى گشت ، بلكه از راه ديگرى
مراجعت مى فرمود ، آيا اين روايت صحيح است و رسول خدا (ص) چنين مي كرد ؟
آن حضرت در جواب فرمود : آرى من هم خيلى از اوقات چنين مى كنم تو نيز چنين كن
، آنگاه به من فرمود : بدان كه اين عمل براى رسيدن به رزق نزديكتر است. (56)
43ـ و در كتاب اقبال به سند خود از ابى عبد الله (ع) نقل كرده كه فرمود :
رسول خدا (ص) هميشه بعد از طلوع آفتاب از خانه بيرون مى آمد. (57)
44ـ و در كافى به سند خود از عبد الله بن مغيره از كسى كه براى او نقل نموده
نقل كرده كه گفت :
رسول خدا (ص) وقتى وارد منزلى مي شد در نزديكترين جا ، نسبت به محل ورود مى نشست.
(58)
مؤلف: اين روايت را سبط طبرسى هم در كتاب المشكوة خود از كتاب محاسن و كتبى ديگر نقل كرده است. (59)