به نقل از حضرت علی علیه السلام :
اوقات شريف رسول خدا (ص) در منزل به اختيار خودش بود (يعنى از طرف خدا رخصت داشت
تا آن را در امور شخصى صرف كند) اما آن حضرت ، حتى اين بخش از فراغت را هم ميان
سه كار تقسيم كرده بود : بخشى را به عبادت و بخشى را به خانواده و زمانى را هم
به خود اختصاص داده بود كه باز اين بخش نيز اغلب رسيدگى كارهاى مردم از خواص
و ديگران سپرى مى گشت.
... اهل فضل را بر ديگران مقدم مى داشت و آنان را بيشتر مورد محبت و عنايت
قرار مى داد و هر كس را به مقدار فضيلتى كه در دين كسب كرده بود ارج مى نهاد :
بعضى را يك حاجت و بعضى را دو حاجت و بعضى را بيشتر از حاجات آنان برآورده مى ساخت
و ايشان را به آنچه كه صلاحشان بود وا مى داشت. (و به ميزان تواناى و قابليت آنان
مسئوليت مى داد)
درباره امت ، از آنان پرسش مى نمود و مطالب لازم را گوشزد مى كرد و از حاضران مى
خواست تا به غايبان برسانند.
مردم را تشويق مى كرد تا حاجت كسانى را كه به او دسترسى ندارند ، به وى برسانند
و مى فرمود : هر كس حاجت اشخاص ناتوان را نزد سلطانى برد ، خداوند قدم هاى او را
در روز واپسين ثابت و استوار خواهد داشت.
در مجلس او غير از مطالب ياد شده سخن ديگرى به گوش نمى رسيد و به كسى هم اجازه
نمى داد. (كه حرف باطلى پيش كشد)
كسانى كه به حضور آن حضرت شرفياب مى شدند، بى آنكه از محضر پر فيض او توشه اى برگيرند،
متفرق نمى شدند (هر كس به فراخور حال ، از وى بهره مى گرفت ) و در مراجعت ، خود
را هدايت يافته و دانا مى يافت.
(مكارم الاخلاق ، ص 10؛ بحار، ج 16، ص 151، سنن النبى ، ص 14)
پيامبر خدا (ص) زبان خود را از غير سخنان مورد لزوم باز مى داشت. با مردم انس
مى گرفت و آنان را از خود دور نمى كرد. بزرگ هر قومى را گرامى مى داشت و او را
(در صورت لزوم و صلاحيت) بر قومش حاكم مى نمود. از مردم پرهيز مى كرد بى آنكه بدخلقى
كند و يا چهره درهم كشد (يعنى در عين اختلاط و آميزش مواظب بود) از يارانش دلجويى
مى كرد و از حال آنان پرسش مى نمود.
كار خوب را تحسين مى كرد و از آن پشتيبانى مى نمود و كار زشت را تقبيح و توبيخ
مى كرد. ميانه رو بود ، اين طور نبود كه گاه افراط كند و گاه تفريط. از كارم مردم
غافل نمى شد ، مبادا آنــان غـفـلـت ورزند و بـه انحراف افتند. درباره حق كوتاهى
روا نمى داشت و از حدود آن تجاوز نمى كرد.
اطرافيان او از نيكان مردم بودند. از آن ميان كسانى نزد او برتر به شمار مى آمدند
كه نسبت به مسلمانان دلسوزتر و خيرخواه تر بودند. (و در ديدگان او) كسانى بزرگ
مى نمودند كه با برادران دينى خود جانب برابرى و خدمت به آنها را برگزيده باشند.
... نشست و برخاست او با ذكر و ياد خدا توأم بود. هرگز در مجالس ، جاى مخصوص براى
خود برنمى گزيد و از اين كار نيز نهى مى كرد.
و چون بر جمعيتى وارد مى شد ، هر جا كه جاى خالى مى يافت مى نشست و به ياران خود
هم توصيه مى كرد كه چنان كنند.
حق هر يك از اهل مجلس را ادا مى كرد تا كسى احساس نكند كه ديگرى نزد وى گرامي تر
است . با هر كس مى نشست (به احترام او) چندان صبر مى كرد تا خود آن شخص برخيزد.
اگر كسى از او درخواستى مى كرد ، حاجت روا باز مى گشت و يا اينكه با بيانى مناسب
پاسخ مى شنيد.
اخلاق خوش او چنان مردم را فرا گرفته بود (و آنان را شيفته ساخته بود) كه همگان
وى را چـون پدرى مهربان مى دانستند.
مردم نزد او ، در برابر حق و حقيقت ، مساوى بودند.
مكارم الاخلاق ، ص 10؛ بحار، ج 16، ص 150
1. با سخاوت تر از همه بود. جرأت و راستگويى و وفاى او از همه بيشتر بود. اخلاقش
نرم ترين و رفتارش گرامي ترين بود.
كسى كه در اولين نگاه او را مى ديد مرعوب هيبتش مى گشت و چون با وى آميزش مى نمود
شيفته اش مى شد ....
(مكارم الاخلاق ، ص 14)
2. هرگز نشد با كسى مصافحه كند و زودتر از طرف مقابل دست از دست او برگيرد بلكه
صبر مى كرد تا وى دست خود را رها سازد.
هرگز نشد با كسى در مـورد كارى به گفتگو و تبادل نظر نشيند و پيش از طرف مقابل
دست از سخن بردارد و او را تنها گذارد. بلكه با او گرم مى گرفت و هم صحبت مى شد.
ديده نشد پيش روى كسى پاى خود را دراز كند.
اگر ميان دو كار مخير مى شد ، دشوارترين آن دو را بر مى گزيد. در صدد انتقام و
تلافى از ستمى كه به او مى شد برنمى آمد مگر گاهى كه حرمت هاى الهى هتك مى گشت
كه در اين صورت خشم او براى خدا برافروخته مى شد.
چيزى از آن حضرت درخواست نشد كه جواب ، منفى بدهد.
هرگز خواهش سائلى را رد نكرد ؛ چنانچه برايش مقدور بود حاجت او را بر مى آورد و
گرنه با گفتار خوش او را خرسند مى ساخت.
نمازش در عين تمام و كمال از همه نمازها سبك تر و خطبه اش از همه خطبه ها كوتاه
تر و از بيهوده گويى بركنار بود.
با بوى خوشى كه از او به مشام مى رسيد حضورش احساس مى شد.
(مكارم الاخلاق ، ص 20؛ بحار، ج 16، ص 237؛ سنن النبى ، ص 45)
3. نگين انگشتر خود را به سمت باطن دست قرار مى داد و اكثر اوقات به آن نگاه
مى كرد.
(سنن النبى ، ص 82)
4. عصايى همراه خود داشت كه ته آن آهن به كار رفته بود و بر آن تكيه مى كرد و روزهـاى عيد و در سفرها و موقع نماز خواندن آن را جلوى خود مى نهاد. (مستدرك الوسائل ، ج 3، ص 335 و ج 6، ص 127)
5. بــا زنـان مـصـافـحه نمى كرد و چون مى خواست از آنها بيعت بگيرد ظرف آبى
برايش مى آوردند و دست مبارك ميان آب مى كرد. سپس مى فرمود زنها دستهاى خود را
در همان آب فرو برند. آنگاه مى فرمود : با شما بيعت كردم.
(سنن النبى ، ص 87)
6. پيامبر خدا (ص) موى خود را شانه مى زد و اغلب با آب صاف مى كرد و مى فرمود
: آب براى خوش بو كردن مومن كافى است.
(سنن النبى ، ص 91)
7. اگر كسى نزد وى دروغى مى گفت ، تبسم مى كرد و مى فرمود : حرفى است كه او
مى گويد و قصد جدى ندارد.
(سنن النبى ، ص 78)
8. اگر سائلى دست نياز به سوى او دراز مى كرد (براى حفظ آبروى او) مى گفت :
مانعى ندارد ، باكى نيست.
(سنن النبى ، ص 84)
9. او طبيب سيارى بود كه مرهم هاى شفابخش و لوازم مداوا را آماده مى كرد تا هر جا دل هاى بيمار و گوش هاى ناشنوا ببيند به معالجه آنها پردازد مردم مبتلا را از مرگ معنوى و سقوط روحانى خلاص نمايد. (شرح نهج البلاغه ، خطبه 107)
10. (اما با همه اينها) از خوبيهاى وى قدردانى نشد. در صورتى كه نيكي
هاى آن حضرت بر قرشى و عرب و عجم جارى بود. چه كسى است كه نيكي هايش بر مردم برتر
از نيكي هاى رسول خدا (ص) به آنان باشد.
ما اهل بيت نيز از خوبي هايمان قدردانى نشد. همچنين از خوبي هاى مومنان نيك ، قدردانى
نمى شود.
(بحار، ج 6، ص 223 و ج 67، ص 260)
11. همه مردم مامور بودند كه بگويند : لا اله الا الله (تا با اقرار بر كلمه
توحيد به حريم اسلام راه يابند)
اما رسول خدا تنها به گفتن اين كلمه مامور نبود. جلالت شان و رفعت مقام او خطاب
ديگرى مى طلبيد ، به او گفتند :
بدان كه خدايى جز خداى يكتا نيست ؛ بدين ترتيب او مامور به دانستن شد نه به گفتن.
(شرح نهج البلاغه ، ج 20، ص 342)
1. همواره خوشرو و خوشخو و فروتن بود. خشن و تندخو و فحاش و عيبجو نبود. كسى
را بيش از استحقاق مدح نمى كرد. از چيزى كه مطلوب و خوشايندش نبود چشم پوشى و تغافل
مى كرد. طورى رفتار مى نمود كه مردم نه از او مايوس مى شدند و نه نااميد.
خود را از سه خصلت باز داشته بود : جدال ؛ پر حرفى ؛ گفتن مطالب بى فايده.
درباره مردم هم از سه كار پرهيز مى كرد : هرگز كسى را سرزنش نمى كرد و از او عيب
نمى گرفت ؛ در جستجوى لغزش ها و عيب هاى مردم نبود ؛ جز در جايى كه اميد ثواب داشت
، سخن نمى گفت.
وقتى لب بــه سـخـن مـى گـشـود چـنـان حــاضران را شـيـفـتـه و مـجـذوب خـــود
مـى ســاخــت كــــه هـمـگى ســرها را به زير مى انداختند (و بدون كوچكترين حركت)
كه گويى پرنده اى بر سرهايشان نشسته باشد ، به سخنانش گوش مى سپردند. تا او در
سـخـن بود ، از احدى دم بر نمى آمد.
اصحاب در حـضور او به نـوبت سـخـن مــى گـفـتـنـد و سـعـى در پيشى گــرفـتن از
يكديگر نداشتند. اگر كسى صحبت مى كرد ديگران ساكت مى شدند تا سخنش پايان يابد.
اگر اهل مجلس از چيزى به خنده مى افتادند ، وى نيز مى خنديد و چنانچه از چيزى تعجب
مى كردند او نيز اظهار تعجب مى نمود.
بــر تـنـدى و اسـائه ادب شـخـص غــريب ، در پــرسـش و گــفـتـار ، شكيبا بـود
، تا آنجا كه بعضى از اصحاب ، خود اين گونه افراد جسور را به حضورش مى آوردند.
و مى فرمود : هرگاه حاجتمندى را ديديد، به يارى او بشتابيد.
هرگز كلام كسى را نمى بريد ، مگر آنكه از حد مشروع تجاوز مى كرد. در آن صورت با
نهى يا برخاستن از مجلس ، گفتار او را قطع مى نمود.
(مكارم الاخلاق ، ص 11؛ بحار، ج 16، ص 152؛ سنن النبى ، ص 14 17)
2. وقتى كسى را صدا مى زد سه بار تكرار مى كرد و چون رخصت ورود مى گرفت سه مرتبه
اجازه مى خواست و وقتى سخن مى گفت شمرده و روشن بيان مى كرد طورى كه هر شنونده
آن را مى فهميد ، هنگام تكلم ، سفيدى دندانهايش برق مى زد كه گويى نور از دهانش
مى جهد و دندان هاى پيشين او در نگاه اول از هم جدا مى نمود در حالى كه فاصله نداشت.
نگاهش كوتاه بود و به كسى خيره نمى شد. با هيچ كس سخنى كه مورد پسند او نبود نمى
گفت.
(سنن النبى ، ص 46)
3. به ديدار حاجيان كه از زيارت خانه خدا باز مى گشتند، مى رفت و براى آنان
دعا مى كرد و مى فرمود :
خدا اعمال حج تو را قبول كند و گناهانت را بيامرزد و آنچه خرج كرده اى به تو باز
گرداند.
(مستدرك الوسائل ، ج 8، ص 232 و ج 10، ص 166)
4. هنگامى كه از بيمارى عيادت مى نمود چنين مى گفت :
پروردگارا! مرض در دست تواست ، آن را رفع كن و مبتلاى به آن را شفا ده كه شفا بخشى
جز تو نيست.
(سنن النبى ، ص 207)
5. وقتى به صاحبان عزا و مصيبت ديدگان مى رسيد ، مى فرمود :
خداوند ، اجرتان دهد و شما را رحمت كند.
و چون به كسى تبريك و تهنيت مى گفت ، مى فرمود :
خدا آن را بر شما مبارك گرداند و نعمتش را بر شما مستدام بدارد. (مستدرك الوسائل
، ج 2، ص 353)
6. (بر جنازه مومنان حاضر مى شد و بر آنان نماز مى گزارد) هــنـگام خــوانـدن نـمـاز اگـــر ميت مــرد بــود مـقـابل سينه او و اگــر زن بود برابر سرش مى ايستاد. (مستدرك الوسائل ، ج 2 ص 281)
7. پس از دفن ، وقتى مى خواست خاك بر آن بريزد، سه مشت مى ريخت.
(مستدرك الوسائل ، ج 2، ص 334)
8. هنگام وارد شدن به مسجد مى گفت :
خدايا! درهاى رحمتت را به روى من بگشاى.
و چون مى خواست از مسجد خارج شود مى گفت :
خدايا! درهاى روزيت را به رويم باز كن. (مستدرك الوسائل ، ج 3، ص 389)
9. اگر چيزى را فراموش مى كرد پيشانى خود را ميان كف دستش مى نهاد و مى گفت
:
پروردگارا! ستايش مخصوص توست ، اى به ياد آورنده هر چيز و فاعل (حقيقى) آن به يادم
آور آنچه را كه فراموش كرده ام.
(مستدرك الوسائل ، ج 6، ص 424)
1. محمد زاهدترين پيامبران بود با وجود زنان و كنيزان متعدد كه در اختيار داشت
؛ هرگز سفره اى از پيش او برچيده نشد كه بر آن طعام باقى مانده باشد (يعنى بر سفره
اندكى طعام نهاده مى شد كه آن هم خورده مى شد) و هـرگــز نــان گـنـدم نخورد و
هرگز سه شب پياپى از نان جوين سير نخورد. در حالى از دنيا رفت كه زره اش برابر
چهار درهم در نزد مردى يهودى به گرو بود. او در شرايطى اينچنين زندگى مى كرد كه
سرزمين هايى در اختيار داشت و غنايم فراوانى از جنگ ها به دست آورده بود. زر و
سيمى از خود بر جاى نگذاشت.
(گاه) در يـك روز سيـصد چــهـار صـد هــزار درهـم مــيــان مــردم تـقـسيم مى كــرد
و چــون شــب فـــرا مـى رسيد و فـقـيرى او او چـيزى طلب مى كرد ، مى گفت : سوگند
به آن كه محمد را بــه حــق برانگيخت در خاندان محمد حتى پيمانه اى گندم يا جو
يا درهم و دينارى براى شب نمانده است. (احتجاج ، ص 226)
2. او بر روى زمين چون بندگان مى نشست و غذا مى خورد و با دست خود كفشش را پينه
مى كرد و جامه اش را وصله مى نمود و بر الاغ برهنه سوار مى شد و ديگرى را بر ترك
خود سوار مى كرد.
پرده اى بر در خانه او آويخته بود كه تصويرهايى داشت.
يكى از زنان خويش را گفت : اين پرده را از من پنهان كن ؛ چه اينكه هرگاه بدان
مى نگرم ، دنيا و زينت هاى آن را به ياد مى آورم.
او به راستى و قلباً، از دنيا دورى گزيده بود و ياد آن را از خاطر خود محو نموده
بود. دوست داشت كه زينت دنيا از او نــهـان ماند تا زيورى از آن برنگيرد و بر باورش
نرود كه دنيا جاى ثبات و آرميدن است تا اميد بقا و پايدارى در دلش نقش بندد. اين
بود كه علاقه به دنيا را از خود بيرون كرد و از آن دل كند و چشم پوشيد.
آرى ، چنين است رفتار كسى كه چيزى را دشمن بدارد ؛ كه خوش ندارد بدان بنگرد و يا
نام آن نزدش برده شود.
در روش زندگانى رسول خدا (ص) نشانه اى است كه شما را بر زشتي ها و عيب هاى دنيا
، راهنمايى مى كند ؛ چه ، او با منزلت بزرگى كه داشت ، زينت هاى دنيا از او دور
مى ماند و خود با نزديكان خويش گرسنه به سر مى برند.
(شرح نهج البلاغه ، ج 9، ص 161)
3. از دنيا بيرون رفت و از نعمت آن سير نخورد و گناهى با خود نبرد. سنگى بر
سنگى ننهاد و عمارتى نساخت تا جهان را ترك گفت و دعوت پروردگارش را پاسخ گفت.
در كودكى ، هنگامى كه طفوليت او سر آمد و وى را از شير باز گرفتند ، خداوند بزرگترين
فــرشته اش را شب و روز همنشين او فرمود تا راه هاى بزرگوارى را بياموزد و صفات
شايسته را فرا گيرد. (نهج البلاغه ، بخشى از خطبه قاصعه)